ولادت، از کودکی تا بزرگسالی

شیر خوردن پیغمبر علیه الصلاه و السلام

محمّد [بن] اسحاق، رحمه اللّه علیه، گوید که:
چون سیّد، علیه السّلام، از مادر به وجود* آمد، از بهر وی دایه طلب کردند. و قاعده أهل مکّه [۲] آن بود که فرزندان بدایگان شیر دادندی [۳]، و ایشان را برگرفتندی و به أحیای عرب [۴] بردندی و شیر دادندی و در خانه دایگان پروردندی، از بهر آنکه هوای بیرون مکّه موافق تر بودی، علی الخصوص اطفال را. پس زنان قبیله بیرون مکّه از بنی سعد بیامدند و از بهر دایگی شیرخواره [۵] طلب کردندی، و بیشتر شیرخواره ای را [۶] برگرفتندی که او را پدر بودی، تا [۷] ایشان را تیمار داشت کردندی. پس ببر [۸] زنان بنی سعد در مکّه بگردیدند و بخانه توانگران رفتند و شیرخواره ایشان برگرفتند. و حلیمه که دایه پیغمبر، علیه الصّلاه و السّلام، بود حکایت کرد که: من از دنباله زنان قبیله به مکّه رسیدم و من از آن جهت دیر برسیدم که مرکوبی داشتم ضعیف سخت و با ایشان نمی توانست رفت. چون به مکّه آمدم، زنان قبیله، هر یکی از ایشان هر جا که شیرخواره ای بود از ان توانگران که پدر و مادر
______________________________
[ (۱-)] روا و ط و پا: رضاع.
[ (۲-)] روا: عرب.
[ (۳-)] روا و پا: بدایگان سپردندی. ط: عرب دادندی.
[ (۴-)] روا و پا: حی های عرب.
[ (۵-)] روا: رضعاء. ایا و ط: رضاع.
[ (۶-)] ایا: رضیعی را که.
[ (۷-)] روا و پا: تا زیادت.
[ (۸-)] کذا. روا و پا: پس زنان.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۴۶
داشت برگرفته بودند، و پیغمبر ما، علیه الصّلاه و السّلام، بر همه زنان قبیله عرضه کرده بودند، از بهر آنکه پدر نداشت، هیچ یک رغبت ننموده بودند و او را برنگرفته بودند. حلیمه گفت: من در همه مکّه بگردیدم تا مرا نیز شیرخواره ای بدست آید از ان توانگران [۱]، و نیامد و هر چند که گردیدم نیافتم و دل تنگ باز خانه [۲] رفتم و حال با شوهر خود بگفتم، و او نیز دل تنگ شد، زیرا که در قبیله بنی سعد قحطی عظیم پیدا شده بود و از بهر طلب معاش را زنان قبیله آمده بودند تا شیرخواره [۳] برند و ایشان را از بهر آن طعام فرستند و تیمار داشت کنند و بدان قناعت همی کنند. حلیمه گفت: چون دل تنگ شدم و باز و طاق [۴] آمدم، و از قبیله توانگران هیچ شیرخواره نیافتم، و زنان قبیله براه خواستند بود، با خود گفتم بروم و آن یتیم را برگیرم، یعنی مصطفی، علیه الصّلاه و السّلام، که زشت باشد* که میان زنان قبیله تهی دست باز پس روم [۵]، و فردا مردم قبیله طعن در من کنند و بگویند: جمله [۶] شیرخواره بیاوردند الّا دختر [ابو] ذؤیب، و پدر حلیمه ابو ذؤیب نام بود. حلیمه گفت: از شوهر ۳۰ دستوری خواستم و برفتم و سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، از آمنه بستدم و بیاوردم. چون به وتاق باز آمدم، پستان در دهان مصطفی، علیه الصّلاه و السّلام، نهادم، شیر از پستان من روان شد و پیش از ان پستان من از ضعف روزگار و سختی چنان شده بود که قطره ای شیر ندادی و خشک بود، چنانکه پسرکی داشتم و پیوسته گریستی و هر شب از گرسنگی بخواب نرفتی [۷]. آن شب
______________________________
[ (۱-)] روا: توانگری که پدر و مادرش باشد.
[ (۲-)] روا: و طاق.
[ (۳-)] روا: تا از توانگران مکه رضیعان برند.
[ (۴-)] ایا: و ثاق. ط: و تاق و در اصل در همین صفحه س ۱۵ و تاق.
[ (۵-)] روا: باز پس گردم.
[ (۶-)] در اصل: حلیمه.
[ (۷-)] ایا و ط: نشدی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۴۷
چون سیّد، علیه السّلام، را شیر بدادم، آن پسرک باز رفت بخواب و نگریست [۱].
و دیگر اشتری داشتم ماده سخت لاغر و هیچ شیر نمی داد، و همان شب که پیغمبر، علیه السّلام، به وطاق آوردم، شوهرم برفت و دست بر پستان شتر نهاد، پستان وی دید پر شیر شده و آن را بدوشید و بیاورد و من و شوهر آن را بخوردیم و همه شب براحت بخسبیدیم. روز دیگر، چون برخاستم، شوهر مرا گفت: ای دختر ابی ذؤیب، چه مبارک پسری [۲] بود که تو او را برداشتی، که ما همه دوش از برکات وی سیر شیر شدیم و خوش خفتیم و امید چنان می دارم که دیگر خیر و راحت از وی بما رسد. پس زنان قبیله عزم [رفتن] [۳] کردند، من نیز با ایشان بر نشستم و سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، و پسرک خود هر دو در پیش [۴] خود گرفتم، و بر خری ماده نشستم، سخت لاغر و ناتوان، چنانکه می آمدیم زنان قبیله در راه مکّه از بهر آن خر بر من خندیدندی و پیوسته از ایشان باز پس می ماندم، آنگاه چون بقبیله باز می رفتم هم بر آن خر نشستم و سیّد، علیه السّلام، و فرزند خود در بر گرفتم و آن خر همچون مرغ از پیش همی دوید، پس زنان قبیله تعجّب کردند و مرا گفتند: ای دختر ابی ذؤیب، این نه آن خر [۵] لاغر است که چون به مکّه باز می آمدیم [۶] پیوسته بمسافتی از ما باز پس بودی، این ساعت چونست که از پیش همه* می رود؟ حلیمه گفت: این از برکت [۷] این فرزند است که من برداشتم. چون بقبیله رسیدیم، هیچ صحرائی بی علف تر از صحرای بنی سعد
______________________________
[ (۱-)] روا: پستان من هر دو پر شیر بود و پسرک خود را شیر بدادم و آن شب تا روز بخواب رفتم و پسرک هم بخواب رفت و هیچ نگریست.
[ (۲-)] روا و پا: فرزندی.
[ (۳-)] از روا و پا نقل شد.
[ (۴-)] روا و ط و پا: کنار.
[ (۵-)] روا: خرک.
[ (۶-)] در اصل: آمدم.
[ (۷-)] روا و پا: برکات.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۴۸
نبود، چنانکه گوسفند قبیله همه روز بصحرا می گردیدندی [۱] و بشب چون بیامدندی از بی علفی هیچ شیر نداشتندی، و اگر در قبیله بنی سعد منی شیر خواستندی بدست نیامدی. حلیمه گفت که: ما را رمه ای گوسفند بود همچنان دیگران، لاغر و بی شیر. پس هم در روز که برسیدیم، گوسفندان هم بیامدند، با پستانهای پر شیر و تازگی از یشان پیدا شده. شوهرم برفت و شیر بدوشید و ما و فرزندان شیر سیر بخوردیم و بسیار زیادت از ما باز ماند، و هر روز که بر می آمد شیر ایشان زیادت می شد، و در قبیله بنی سعد رطلی شیر بدست نمی آمد. و مردم قبیله، چون چنان دیدند، تعجّب کردند و گفتند: چونست که گوسفندان ما هر روز که بر می آید لاغرترست و شیر آن کمتر و آن دختر ابو ذؤیب فربه تر و شیر آن زیاده تر. آنگاه شبانان خود را وصیّت کردند که: می باید که شما گوسفند آنجا چرانید که گوسفند دختر ابو ذؤیب می چرد [۲]، شبانان ایشان هم آنجا گوسفند می چرانیدند و هیچ فایده نمی داشت. حلیمه گفت که: ببرکت مصطفی، علیه الصّلاه و السّلام، در نعمت و راحت افتادیم، و حق سبحانه و تعالی در فراخی و روزی بر ما برگشاد و هر روز نعمت ما مجدّد می شدی و کرامتی ظاهر می شدی، تا در قبیله بنی سعد پیش از آمدن محمّد، علیه الصّلاه و السّلام، از ما کسی درویش تر نبود، بعد از آمدن وی از ما کسی توانگرتر نبود. و سیّد، علیه السّلام، هر روز که بر آمدی، وی را چون سالی بودی و چون دو ساله شد هر که وی را بدیدی گفتی که ده ساله است. پس چون دو سال تمام شد، او را از شیر باز گرفتیم و از بس خیر و برکت که از وی می دیدیم، [مرا] دل نمی داد [۳] که وی را باز مکّه برم [۴]. و زنان قبیله شیرخوارگان که از مکّه آورده بودند باز پس بردند و من وی را پیش* خود می داشتم. بعد از ان من نیز پیغمبر را،
______________________________
[ (۱-)] در اصل: می کردندی و از روا و ایا نقل شد. ط: گردیدی.

[ (۲-)] روا: می چرانند.
[ (۳-)] روا: که از وی خیر و برکت می یافتم دلم نمی داد.
[ (۴-)] روا و پا:+ پیش مادر.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۴۹
علیه السّلام، برگرفتم و باز مکّه بردم و به آمنه دادم و خواستم که طریقی سازم که آمنه دیگر باره مصطفی را، علیه السّلام، باز من دهد و او را بقبیله باز برم و مدّتی دیگر پیش من باشد. پس او را گفتم: ای آمنه، هوای مکّه هوائی و خیمست و هوای ما سبک تر و خوش تر است، پس اگر ترا دل دهد و فرزند بمن باز دهی تا چند روز [۱] دیگر پیش من باشد، و چون بزرگتر شود، او را باز آورم، که می ترسم از ان که نباید که وی را هوای مکّه نسازد. و چون چنین گفتم، آمنه دیگر رغبت کرد و سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، بمن باز داد و من او را برگرفتم و بقبیله باز آوردم و می بود تا چند ماه برآمد.
بعد از ان سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، چون مدّتی گذشته بود، روزی بیرون خیمه رفته بود، گله بزغاله می چرانید و خود بازی می کرد [۲] با برادر دیگر که شیر یک دیگر خورده بودند ۳۱، ناگاه دیدم که برادرش فریاد برآورد و می دوید و می گفت: یا أمّاه، دو شخص آمدند و برادر قریشی مرا خوابانیدند و شکم وی بشکافتند و تازیانه ای چند بر وی زدند و اینک افتاده است. حلیمه گفت:
من و شوهر بدویدیم و سیّد را، علیه الصّلاه و السّلام، دیدیم که افتاده بود و بترسیده بود و گونه رویش بگردیده بود. پس من او را بر گرفتم و بر سر و روی وی بوسه دادم و گفتم: جان مادر ترا چه افتاد؟ سیّد، علیه السّلام، گفت:
ای مادر، این ساعت دو شخص آمدند که جامهای اسفید داشتند و من را بخوابانیدند و شکم مرا بشکافتند و چیزی چند از ان برگرفتند و چیزی چند باز جای نهادند، ندانم که چه برگرفتند و چه باز جای نهادند و دیگر شکم من باز دوختند و برفتند. و آن دو شخص جبرئیل و میکائیل بودند، امّا سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، آنگاه نمی دانست. حلیمه گفت: چون سیّد، علیه السّلام،
______________________________
[ (۱-)] روا و ط و پا: مدت.
[ (۲-)] روا و پا: رمه بزغاله از پس خیمه می چرانیدند و او در میان آن می گردید و می بازید.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۰
این حالت برش افتاد، شوهرم گفت: ای زن، پیش از ان که این پسر واقعه دیگر برش افتد، او را باز پیش* مادر بر، که من می ترسم که دیو بر وی راه یافته است. پس چون شوهرم چنین گفت، او را برگرفتم و باز مکّه بردم پیش آمنه. چون آمنه مرا بدید گفت: چرا پسرم چنین زود باز آوردی و اوّل چندان رغبت می نمودی تا پیش تو باشد؟ گفتم که: چنین بود، لکن از حوادث زمانه ترسیدم و اینک او را، چنانکه مراد دوستان [است] [۱]، باز پیش تو آوردم.
پس آمنه بر من الحاح بسیار کرد و گفت: که پسر مرا [۲] واقعه ای افتاده است تا تو او را چنین زود باز پیش من آوردی؟ اکنون مرا بگوی تا وی را چه افتاده است.
چون الحاح بسیار بکرد [قصّه] [۳] با وی بگفتم و آنگاه گفتم که: ای آمنه، از این جهت از وی بترسیدم و اندیشه کردم که مگر دیوی بر وی راه یافته است و زود او را باز پیش تو آوردم. آمنه گفت: کلّا و حاشا که دیو بر فرزند من راه توان یافت، و منصب وی از ان بزرگتر است که دست دیو بر جناب حشمت وی تواند رسید. اکنون ای حلیمه، تو برو و ازین فارغ باش و اگر خواهی تا من ازین عجب تر با تو بگویم. آنگاه بر گرفت و معجزاتی چند که دیده بود با وی بگفت، آنچه [چون] به وی آبستن بود. پس حلیمه گفت: من از جهت وی فارغ شدم و برخاستم و باز قبیله خود آمدم. چون سیّد، علیه السّلام، بمنصب رسالت رسید، خود حکایت این حال با صحابه بگفت و سبب آن بود که صحابه از وی پرسیدند و گفتند: یا رسول اللّه، تو ما را از حال خود خبر باز ده، آنگه مصطفی، علیه الصّلاه و السّلام، گفت: ۳۲
نعم، أنا دعوه [أبی] ابراهیم، و بشری عیسی، و رأت أمّی حین حملت بی أنّه خرج منها نور [۴] أضاء لها قصور الشّام،
______________________________
[ (۱-)] از روا و پا نقل شد. ایا: بود.
[ (۲-)] در اصل: من و بر طبق ایا ضبط شد.
[ (۳-)] از روا و پا نقل شد.
[ (۴-)] در اصل: نورا.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۱
و استرضعت فی بنی سعد بن بکر، فبینا أنا [۱] مع أخ لی خلف بیوتنا نرعی بهما لنا، اذ أتانی رجلان علیهما ثیاب بیض بطست من ذهب مملؤه ثلجا، ثمّ أخذانی [۲] فشقّا بطنی، و استخرجا قلبی [۳] فشقّاه، فاستخرجا منه علقه سوداء فطرحاها [۴]، ثمّ غسلا قلبی و بطنی بذلک الثّلج حتّی أنقیاه، ثمّ قال أحدهما لصاحبه زنه بعشره من أمّته،* فوزننی [بهم] فوزنتهم، ثمّ قال [۵]: زنه بمائه من أمّته، فوزننی [بهم] فوزنتهم، ثمّ قال: [زنه بالف من أمّته، فوزننی بهم فوزنتهم، فقال]: دعه عنک، [فو اللّه] لو [۶] وزنته بأمّته لوزنها.
معنی حدیث آنست که: صحابه، رضوان اللّه علیهم أجمعین، خواستند که از سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، باز پرسند تا از مبدا خود خبری باز دهد و از کمال کرامت خود با ایشان حکایتی کند [۷]، و سیّد، علیه السّلام، از اصل کار خود ایشان را خبر داد و گفت: من آنم که ابراهیم، علیه السّلام، مرا از خدای درخواست. قوله تعالی حکایه عن ابراهیم علیه السّلام:
رَبَّنا وَ ابْعَثْ فِیهِمْ رَسُولًا مِنْهُمْ یَتْلُوا عَلَیْهِمْ آیاتِکَ [۸].
رسولا ای محمّدا، علیه الصّلاه و السّلام. و من آنم که عیسی
______________________________
[ (۱-)] در اصل: انه.
[ (۲-)] در اصل و ووستنفلد: فاخذانی.
[ (۳-)] در اصل و سایر نسخ فارسی: ثم اخذ قلبی.
[ (۴-)] در اصل: فطرحها.
[ (۵-)] در اصل: قال لی.
[ (۶-)] در اصل: فلو.
[ (۷-)] روا: از مبدأ وجود خود چیزی با ایشان حکایت کند.
[ (۸-)] بقره، ۱۲۹٫
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۲
بظهور من مردم را بشارت داد. قوله تعالی:
وَ مُبَشِّراً بِرَسُولٍ یَأْتِی مِنْ بَعْدِی اسْمُهُ أَحْمَدُ [۱].
و من آنم که چون مادرم بمن حامله شد نوری دید که از وی جدا شد که عالم بدان منوّر شد، بشعاع آن نور مادرم در مکّه کوشکهای شام بدید، و من آنم که در قبیله بنی سعد شیرخوارگی کردم و آن جایگه بپروردم و روزی بزغاله ای چند می چرانیدم، ناگاه دو شخص درآمدند [و] جامهای سپید داشتند، یعنی جبرئیل و میکائیل، علیهما السّلام، و در دست ایشان طشتی زرّین بود و آن طشت پر از برف رحمت بود، آنگاه بگرفتند مرا و بخوابانیدند و شکم من بشکافتند و دل من بیرون آوردند و گوشت پاره ای سیاه از ان بیرون کردند و بینداختند، و پس دل مرا در آن طشت نهادند و به آب رحمت بشستند و بعد از ان باز جای خود نهادند و شکم من باز دوختند و درست باز کردند. آنگاه یکی از [۲] ایشان آن دیگر را گفت: او را با ده تن از أمّت وی برکش [۳]، مرا با ده تن از أمّت برکشیدند، من راجح آمدم. دیگر وی را گفت: او را با صد تن از أمّت وی برکش، مرا با صد تن از أمّت من بر کشیدند، من راجح آمدم.
آنگاه دیگر وی را گفت: او را با هزار تن از أمّت وی برکش، مرا با هزار تن از أمّت من برکشیدند، من راجح آمدم. آنگاه گفت: او را بگذار* و بیش ازین صداع خود مدار که اگر وی [را] با جمله أمّت که او را خواهد بود برکشی او راجح آید بر جمله، آنگه دست از من بداشتند و برگرفتند. و از این جهت بود که سیّد، علیه الصّلاه و السّلام، گفت:
ما من نبیّ الّا و قد رعی الغنم، قیل: و أنت یا رسول اللّه؟
قال: و أنا [۴].
______________________________
[ (۱-)] صف، ۶٫
[ (۲-)] در اصل: آنگاه یکی گفت از، و بر طبق ایا اصلاح شد.
[ (۳-)] ایا و ط: بر سنج.
[ (۴-)] در اصل: نعم.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۳
گفت: هیچ پیغمبر خدای نبوده است که نه وی شبانی کرده است و گوسفند چرانیده. صحابه گفتند: تو نیز، یا رسول اللّه؟ گفت: و من نیز.
و گوسفند چرانیدن وی این بود که حکایت کرده آمد.
و پیغمبر، صلوات اللّه علیه، از بهر آنکه در قبیله بنی سعد پرورده بود بفصاحت فخر آوردی. بر قریش [و] گفتی:
انا أعربکم. أنا قرشیّ و استرضعت فی بنی سعد [بن بکر].
گفت: من از شما فصیح ترم و لغت عرب بهتر دانم، چرا که من قریشی ام و لغت قریش می دانم، و در قبیله بنی سعد پرورده ام و لغت ایشان نیز می دانم. و چنین گویند که: در قبایل عرب هیچ قبیله بفصاحت بنی سعد نبود.
تمام شد حکایت رضاع سیّد، صلوات اللّه علیه.
و روایتی دیگر چنین است که: چون حلیمه دوم بار سیّد، صلوات اللّه علیه، باز مکّه می برد، چون بنزدیک مکّه رسیده بود، سیّد، صلوات اللّه علیه، از وی گم شد، هر چند دوید و کوشید او را باز نیافت. حلیمه بنشست و می گریست، خبر به عبد المطّلب بردند که محمّد را آوردند تا در مکّه و غایب شد و دایه وی نشسته است و می گرید. عبد المطّلب دل تنگ شد، برخاست و بکعبه رفت و دست بدعا برداشت و گفت: بار خدایا، محمّد بمن باز رسان. در این حال ورقه بن نوفل با یکی دیگر از قریش بیامدند و پیغمبر، علیه السّلام، بیاوردند.
عبد المطّلب شاد شد و گفت: او را از کجا باز یافتید؟ گفتند: از سر کوه، از بالای مکّه. آنگاه عبد المطّلب رسول را، صلوات اللّه علیه، بر دوش خود نشاند و گرد کعبه طوافی بکرد، حرزها بخواند و بر وی باد دمید [۱] و او را باز پیش مادر برد، آمنه.
و بروایتی دیگر چنین گویند که: باعث بر آنکه دوم بار حلیمه پیغمبر را،
______________________________
[ (۱-)] ایا: بر دوش خود گرفت و گرد کعبه طوافی می کرد و دعاها می خواند و باد بر وی می دمید.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۴
صلوات اللّه علیه، باز مکّه* برد آن بود که چون حلیمه او را از مکّه باز می آورد، در راه جماعتی از نصاری به وی رسیدند، نگاه کردند و سیّد را، صلوات اللّه علیه، بدیدند، بعد از ان پرسیدند که: این کودک از کجا است و نام وی چیست؟ [حلیمه با ایشان بگفت که: وی کیست و نام وی چیست.] ایشان دیگر بار تیز در وی نگاه کردند و او را از این جانب باز آن جانب می گردانیدند و علامتهای چند از وی طلب می کردند، بعد از ان با هم گفتند: این کودک است که ما نعمت و صفت او در انجیل دیده ایم و او پیغمبر آخر الزّمان خواهد بودن و دین وی بر جمله دینها غلبه خواهد کرد، اکنون اگر ما او را بدزدیم و بتحفه پیش پادشاه حبش بریم، ما را نعمتهای بسیار دهد و کرامتهای بسیار بنماید.
حلیمه گفت: من سخن ایشان بشنیدم و بعد از ان محترز شدم و پیوسته مراقب احوال وی می بودم، تا آن روز که او را آن واقعه در افتاد که از پیش حکایت رفت، و آنگاه مرا زیادت اندیشه حاصل شد و او را برگرفتم و باز مکّه بردم، پیش مادر خود آمنه.
اینست تمامی روایت در حکایت رضاع سیّد، علیه الصّلاه و السّلام.
پس چون حلیمه سیّد را، صلوات اللّه علیه، باز مکّه برد، مادرش آمنه و جدّش عبد المطّلب او را می داشتند، و حق تعالی او را بنبات [۱] نیکو برمی آورد [۲]، و چون بحدّ شش سالگی رسید، مادرش آمنه وفات یافت. ۳۳ و بعد از وفات آمنه، سیّد، صلوات اللّه علیه، پیش جدّ خود عبد المطّلب می بود، و عبد المطّلب او را از همه فرزندان خود دوستر داشتی. و قاعده عبد المطّلب آن بود که هر بامداد او را در سایه کعبه فراشی بگسترانیدی [۳] و وی بر سر آن نشستی و مردم پیش وی جمع آمدندی و پسران وی از هیبت که از وی می داشتند
______________________________
[ (۱-)] در اصل بخلاف روا و ایا و ط: بنیات. در متن عربی ج ۱ ص ۱۷۷: ینبته اللّه نباتا حسنا.
[ (۲-)] ایا و ط: می پرورانید.
[ (۳-)] کذا در جمیع نسخ.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۵
نیارستندی که بر سر فراش پدر رفتن و نشستن [۱]، و چون سیّد، صلوات اللّه علیه در آمدی همچنان بی مبالات برفتی و بر فراش عبد المطّلب نشستی. پسران عبد المطّلب در وی آویختندی تا او را از سر فراش دور باز کردندی،* عبد المطّلب بانگ بر ایشان زدی که او را بگذارید تا هر چون که خواهد بنشیند، که وی چون شما نیست. بعد از ان دست پیش وی نمی داشتند و هر بامدادی بیامدی و بر پهلوی جدّ خود عبد المطّلب بر سر فراش وی بنشستی و عبد المطّلب دست بر سر و پشت وی می مالیدی و بوسه بر وی می دادی، و هر چه سیّد، علیه السّلام، بکردی او را خوش آمدی و هرگز عبد المطّلب بانگی بلند بر وی نداشتی و سخن درشت با وی نگفتی.
پس بدین حال می بود تا هشت ساله شد، چون بحدّ هشت سالگی رسید، عبد المطّلب، جدّ وی وفات یافت ۳۴ و از دنیا برفت. و چنین گویند که عبد المطّلب [را] [۲] چون وفات خواست رسیدن، دختران برابر خود خواند و او را شش دختر بود: صفیّه و برّه و عاتکه و أمّ حکیم البیضا و أمیمه و أروی. چون هر شش حاضر شدند، ایشان را گفت: پدرتان از دنیا خواهد رفتن، اکنون بیائید و بر وی بگریید و بر وی نوحه کنید تا پدر بشنود که شما چگونه می گریید و چگونه بر وی نوحه می کنید [۳]، ایشان گریستن و نوحه آغاز کردند و بر بدیهه هر یکی مرثیتی از ان پدر خود بگفتند و فضایل و مناقب وی در ان باز نمودند و آن مراثی جمله در سیرت مسطور است [۴]. پس چون ایشان از گریستن و مراثی فارغ شدند، عبد المطّلب را خوش آمد، ایشان را گفت: همچنین گریید بر پدر و همچنین نوحه کنید. و دیگر مراثی که عبد المطّلب را گفته اند و شمایل و فضایل وی که در ان بیاورده اند در سیرت مذکور است [۴].
______________________________
[ (۱-)] در اصل: رفتی و نشستی و بر طبق روا ضبط شد.
[ (۲-)] از روا نقل شد.
[ (۳-)] ایا و ط:+ بعد از آن چون این سخن از پدر بشنیدند ایشان را دل بجوشید گریستن.
[ (۴-)] متن عربی ج ۱ ص ۱۷۹- ۱۸۹٫
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۶
چون عبد المطّلب از دنیا برفت سقایه زمزم باز عبّاس، رضی اللّه عنه، افتاد و در دست وی بود تا اسلام ظاهر شد و پیغمبر، صلوات اللّه علیه، همچنان در دست وی مقرّر داشت و تا [۱] الی یومنا هذا در دست آل عبّاس، رضی اللّه عنهم، بماند.
باز آمدیم بحکایت سیّد، صلوات اللّه علیه. پس چون عبد المطّلب را وفات خواست* رسیدن، از میان پسران ابو طالب را بخواند و سیّد، صلوات اللّه علیه، به وی سپرد و وصیّت به نیک داشتن سیّد، صلوات اللّه علیه، کرد. و سبب آن بود که از میان جمله فرزندان، عبد المطّلب سیّد را، صلوات اللّه علیه، به وی سپرد که ابو طالب با پدر سیّد، صلوات اللّه علیه، هم مادر و هم پدر بود و باقی برادران با عبد اللّه هم پدر بودند، و عبد المطّلب می دانست که ابو طالب را شفقت بر سیّد، صلوات اللّه علیه، بیشتر باشد و غم کار وی بهتر خورد. و اللّه هو الرّءوف بالعباد.
______________________________
[ (۱-)] کذا و همچنین است در: روا، ایا و ط.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۱۵۷
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *