ولادت، از کودکی تا بزرگسالی

حفظ الهی از پیامبر (ص) در طفولیت و جوانی

ابن اسحق میگوید پیامبر (ص) رشد مینمود و خداوند او را از پلیدیهای دوره جاهلی حفظ فرمود و در امان نگهداشت، زیرا اراده الهی بر گرامی داشت او بود و او را به پیامبری برگزیده بود و او تا هنگامی که بحد بلوغ رسید اگر چه ظاهرا به آیین قوم خود بود اما از لحاظ رعایت اصول اخلاقی و آداب معاشرت و رعایت حقوق مردم و مخصوصا حق همسایگی از همه برتر و خوشخویتر و راستگوتر و امانت دارتر بود و از همه اخلاق نکوهیده و ناروا و بویژه ناسزا گوئی پاک و بدور بود، آنچنان که بواسطه جمع شدن همه کارهای نیک در وجود عزیزش او را امین لقب داده بودند، پیامبر (ص) گاه حدیثی در مورد کیفیت نگهداری خداوند او را در کودکی از انجام کارهای خلاف ادب بیان میداشته است، چنانچه پدرم اسحق بن یسار با اسناد خود از رسول خدا روایت میکرد که میفرمود با گروهی از بچههای هم سن و سال خودم بودم و لنگهای خود را بر گردن انداخته و سنگ به این سو و آن سو میبردیم (عورت من پوشیده نبود) ناگاه شخصی ظاهرا شد و سیلی محکمی به من زد و گفت لنگ و جامه خود را محکم ببند.
ابو نصر محمد بن علی فقیه شیرازی با اسناد خود از جابر بن عبد الله روایت میکند که پیامبر هم همراه سایر مردم برای ساختمان کعبه سنگ حمل میفرمود، و پارچه به کمر بسته بود، عباس عموی او گفت برادرزاده عزیزم خوب است لنگ خود را بازکنی و به دوشت ببندی تا از سنگ صدمه نبیند. پیامبر لنگ خود را باز کرد تا بدوش افکند که ناگاه بیهوش شد و بزمین افتاد و دیگر هرگز کسی آن حضرت را برهنه ندید.
ابو عبد الله حافظ هم از جابر بن عبد الله روایت میکند که چون کعبه را باز سازی میکردند پیامبر و عمویش عباس سنگ میآوردند، عباس گفت لنگ
ترجمه دلائل النبوه ،ج۱،ص:۲۰۰
(۱) خود را بر دوش بیفکن تا از سنگ محفوظ بماند و پیامبر این کار را کرد، ناگاه بزمین افتاد و چشمانش بآسمان برگشت و سپس برخاست و گفت لنگ من کو؟
و آن را محکم و استوار بست. این هر دو روایت را بخاری و مسلم هم در صحیح خود آوردهاند.
و هم از عباس روایت است که میگفت هنگام باز سازی کعبه قریش مردان را دو نفر دو نفر مامور آوردن سنگ نموده بودند و خانمها گل و گچ حمل میکردند من و برادرزادهام محمد (ص) با هم بودیم و سنگ میبردیم و لنگهای خود را باز کرده و زیر سنگها روی دوشمان گذاشته بودیم و چون مردم میآمدند لنگهای خود را میبستیم، همان طور که پیامبر جلو میرفت و من از پشت سرش میآمدم ناگاه بزمین افتاد من دویدم و سنگهای خود را بزمین ریختم و دیدم پیامبر بآسمان نگاه میکند، گفتم چه شد؟ برخاست و لنگ خود را محکم بست و گفت مرا نهی کردند که برهنه راه روم و من این داستان را از مردم پوشیده میداشتم از ترس اینکه نگویند که او دیوانه است.
از علی بن ابی طالب علیه السلام روایت است که میفرمود از پیامبر شنیدم که میفرمود هرگز در مجالس شبانه جاهلیت که در آن زن و مرد شرکت داشتند حاضر نشدم مگر دو مرتبه که هر دو بار هم خداوند مرا حفظ فرمود، شبی به یکی از جوانان مکه که با هم دنبال گوسپندان بودیم، گفتم امشب تو از گوسپندان من هم مواظبت کن تا من هم در یکی از مجالس شبانه مکه که در آن افسانه میگویند شرکت کنم، گفت انجام میدهم، من وارد مکه شدم به اولین خانه مکه که رسیدم صدای ساز و آواز شنیدم، گفتم چه خبر است، گفتند فلان کس ازدواج کرده است و جشن عروسی است. نشستم که تماشا کنم چنان فوری خوابم برد که متوجه هیچ چیز نشدم و با تابش آفتاب بیدار شدم.
پیش دوست خود برگشتم گفت چه کردی گفتم به یک عروسی رفتم و خوابم برد. سپس شبی دیگر هم از دوستم همین تقاضا را کردم و او هم پذیرفت، آن شب هم چون وارد مکه شدم مثل همان شب از خانهای صدای موسیقی شنیدم و پرسیدم چه خبر است؟ گفتند مراسم زفاف فلانی است. نشستم که تماشا کنم
ترجمه دلائل النبوه ،ج۱،ص:۲۰۱
(۱) باز هم فوری خواب مرا در ربود و با تابش آفتاب بیدار شدم و پیش دوستم برگشتم، گفت چه کردی؟ گفتم به عروسی رفتم و خوابم برد، و بخدا قسم که دیگر نه باین کار رغبتی داشتم و نه تکرار کردم تا آنکه خداوند مرا به پیامبری گرامی داشت.
زید بن حارثه میگوید: بتی از مس ساخته بودند که نامش اساف یا نائله بود مشرکان حین طواف بر آن دست میکشیدند وقتی پیامبر طواف میکرد من هم با او طواف میکردم چون از کنار آن بت گذشتم آنرا دست کشیدم پیامبر فرمود به این دست مکش، زید میگوید به طواف خود ادامه دادم و با خود گفتم باز هم به آن دست میکشم تا ببینم چه میشود و دوباره دست کشیدم پیامبر فرمود مگر از این کار نهی نشدی، زید میگوید سوگند بخدائی که او را گرامی داشت و قرآن را بر او فرستاد که هیچگاه به بتی دست نکشید تا اینکه خداوند او را به پیامبری مبعوث فرمود. در داستان بحیرا هم گفتیم که پیامبر فرمود که هیچ چیز را باندازه لات و عزی مغضوب نمیدارد.
جابر بن عبد الله میگوید پیامبر (ص) همراه مشرکان در معابدشان حاضر میشد یک مرتبه پیامبر صدای دو فرشته را شنید که با یک دیگر صحبت میداشتند یکی از ایشان بدیگری میگفت بیا برویم پشت سر پیامبر بایستیم، او گفت چگونه میتوانیم این کار را انجام دهیم و حال آنکه او بتازگی بتها را دست کشیده است. اولی گفت پیامبر از این پس با مشرکان در معابد حاضر نخواهد شد، منظور این است که پیامبر در شرکت در معابد با آنها همراه بوده است نه اینکه بتها را استلام کرده باشد و این داستان پیش از بعثت بوده است.
عایشه میگوید، قریش و کسانی که آیین قرشیان را داشتند شب عرفه در مزدلفه (مشعر الحرام) میماندند و میگفتند ما تار و پود کعبهایم و بقیه اعراب و مردم دیگر در عرفات وقوف میکردند تا این آیه نازل شد.
ثُمَ اَفِیضُوا مِنْ حَیْثُ اَفاضَ النَاسُ «پس باز گردید از آنجا که باز گشتند مردم» قسمتی از آیه ۱۹۹ سوره ۲٫
از آن پس قرشیان هم همراه دیگران در عرفات وقوف میکردند. این
ترجمه دلائل النبوه ،ج۱،ص:۲۰۲
(۱) حدیث را مسلم و بخاری هر دو آوردهاند.
جبیر بن مطعم میگوید هنگامی که پیامبر هنوز بآیین قوم خویش بود او را دیدم که سوار بر شتری در عرفات وقوف کرده است و همراه ایشان به مشعر بازگشت، و بعدها با توفیق الهی سنتهای وقوف را تغییر داد. در این روایت مقصود از اینکه پیامبر به آیین قوم خود بود شرکت آن حضرت در سنتهایی از قبیل خرید و فروش و حج و آداب ازدواج است و مقصود شرک و کفر نیست زیرا آن حضرت هرگز مشرک نبوده است و قبلا هم ذکر شد که پیامبر (ص) بتهای مشرکان را بشدت دشمن میداشت.
از عبد الرحمن بن عوف روایت است که پیامبر میفرمود همراه عموها و خویشاوندان خود در پیمان حلف المطیبین شرکت کردم و شکستن آن را دوست نمیداشتم اگر چه شتران سرخ موی بمن میدادند.
از ابو هریره هم روایت است که پیامبر میفرمود در هیچ پیمانی بجز حلف المطیبین شرکت نکردم و اگر در مقابل آن شتران سرخ موی از من میبود دوست نمیداشتم که آنرا نقض کنم.
میگوید مقصود از حلف المطیبین پیمانی است که خاندانهای بنی هاشم و بنی امیه و بنی زهره و بنی مخزوم با یک دیگر بسته بودند.
بعضی از سیره نویسان میگویند مقصود پیمان حلف الفضول است، چه پیمان حلف المطیبین پیش از عمر حضرت پیامبر بوده است، و حلف الفضول نام پیمانی است که برای یاری کردن یک دیگر و حق مظلوم را از ظالم گرفتن میان خانوادههای بنی هاشم و بنی مطلب و بنی اسد و بنی زهره و بنی تیم بسته شده است و ما این موضوع را بطور مفصل در کتاب سنن آوردهایم.
عباس بن عبد المطلب میگوید به پیامبر گفتم آنچه موجب شد که مسلمان شوم و به آئین تو در آیم معجزهیی بود که در طفولیت از تو دیدم و آن این است که میدیدم تو با ماه در گهواره که بودی راز و نیاز میکردی و با انگشت خود به آن اشاره میکردی و بهر طرف که اراده میکردی ماه بآن طرف میرفت پیامبر فرمود آری من با ماه گفتگو داشتم و آن با من گفتگو میداشت و مرا از گریه
ترجمه دلائل النبوه ،ج۱،ص:۲۰۳
(۱) کردن وا میداشت و ذکر سجده او را که زیر عرش سجده میکرد میشنیدم.
حلبی تنها کسی است که در کتاب خود اسناد این روایت را آورده است و رویهمرفته حدیث مجهولی است.
برگرفته از کتاب ترجمه دلائل النبوه نوشته آقای ابوبکر احمد بن الحسین بن علی البیهقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *