شهادت

طبقات – سمی که پیامبر (ص) با آن مسموم شد

ابو معاویه ضریر (کور) از اعمش، از ابراهیم نقل میکند که میگفته است یهودیان پیامبر (ص) و ابو بکر را مسموم کردند.
عمر بن حفص از مالک بن دینار، از حسن نقل میکند که زنی یهودی پیامبر (ص) را گوسپند بریان مسمومی هدیه داد و پیامبر (ص) تکهیی از آن کند و در دهان گذاشت و بیرون افکند و اصحاب خود را فرمود از خوردن دست بدارید که ران این گوسپند مرا خبر داد که مسموم است. آن گاه آن زن یهودی را خواست و فرمود: چه چیز تو را بدین کرده واداشت؟ گفت: خواستم بدانم که اگر راست میگویی و پیامبری، خداوند آگاهت میسازد و اگر دروغ گویی مردم را از تو راحت کنم.
سعید بن محمد ثقفی از محمد بن عمرو، از ابو سلمه بن عبد الرحمن نقل میکند که میگفته است پیامبر (ص) هیچ گاه از صدقه نمیخورد ولی اگر هدیه میآوردند، میخورد. زنی یهودی گوسپند پخته از بهر آن حضرت هدیه آورد که خود و یارانش از آن خوردند ولی حیوان گفت که من آغشته به سمّم. پیامبر (ص) اصحاب را فرمود: دست از خوردن بدارید که میگوید مسموم است. آنان دست بداشتند ولی بشر بن براء از همین مسمومیت درگذشت. پیامبر (ص) آن زن را احضار فرمود و پرسید: چه چیزی تو را بدین کار واداشت؟ گفت: خواستم بدانم که اگر پیامبری به تو زیانی نمیرساند و اگر پادشاهی مردم را از تو آسوده کنم. پس پیامبر امر به قتل او داد.
سعید بن سلیمان از عبّاد بن عوّام، از هلال بن خبّاب، از عکرمه، از ابن عبّاس نقل میکند که زنی از یهودیان خیبر، پیامبر (ص) را گوسپند مسمومی هدیه کرد و پیامبر (ص)
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۲،ص:۱۹۵
(۱) متوجه شد و او را پیام داد که چه چیزی تو را به این کار واداشت؟ گفت: خواستم بدانم که اگر پیامبری خداوند آگاهت خواهد ساخت و اگر هم دروغگویی مردم را از تو آسوده کنم.
و هر گاه پیامبر (ص) احساس ناراحتی میکرد، خون میگرفت، و یک بار که به مکه میرفت پس از احرام احساس ناراحتی فرمود و خون گرفت.
سعید بن سلیمان از عبّاد بن عوّام، از سفیان بن حسین، از زهری، از سعید بن مسیّب و ابو سلمه بن عبد الرحمن، از ابو هریره نیز همین روایت یا نظیر آن را نقل میکند و گوید پیامبر (ص) متعرض آن زن نشد.
ابو الولید هشام طیالسیّ از ابو عوانه، از حصین، از عبد الرحمن بن ابو لیلی نقل میکند که میگفته است پیامبر (ص) مسموم شد و مردی آمد و یک شاخ خون از بناگوش آن حضرت گرفت.
موسی بن داود از ابن لهیعه، از عمر آزاد کرده غفره نقل میکند که میگفته است پیامبر (ص) زنی را که گوسپند پخته را مسموم کرده بود، امر به قتل داد.
ابو معاویه ضریر از اعمش، از عبد اللّه بن مرّه، از ابو الاحوص نقل میکند که میگفته است عبد اللّه میگفت که اگر نه بار سوگند خورم که پیامبر (ص) کشته شده است برای من بهتر است که یک بار سوگند به خلاف آن بخورم که خداوند پیامبر (ص) را به پیامبری برگزید و او را شهید قرار داد.
محمد بن عمر [واقدی] از ابراهیم بن اسماعیل بن ابو حبیبه، از داود بن حصین، از ابو سفیان، از ابو هریره، و محمد بن عبد اللّه، از زهری، از عبد الرحمن بن عبد اللّه بن کعب، از جابر بن عبد اللّه، و ابو بکر بن عبد اللّه بن ابی سیره از یونس بن یوسف، از سعید بن مسیّب، و عمر بن عقبه، از شعبه، از ابن عبّاس نقل میکنند- و برخی از ایشان مطالبی بیش از دیگران داشتند- که چون پیامبر (ص) خیبر را گشود و آرام گرفت، زینب دختر حارث برادر مرحب که همسر سلّام بن مشکم بود پرسید: کجای گوسپند را محمد دوستر میدارد؟ گفتند:
سر دست و شانه را. بزی را که داشت کشت و بریان کرد و زهر مهلکی را بدان آمیخت، و با یهودیان مشورت کرده بود و جملگی گفته بودند همان زهر را به کار ببرد، و سردستها و شانههایش را بیشتر به زهر آلود و چون پیامبر (ص) علت نشستن او را پرسید وی گفت: ای ابو القاسم هدیهیی از بهر شما آوردهام. پیامبر (ص) فرمود تا آن را از وی گرفته مقابل ایشان نهادند. اصحاب آن حضرت نیز حاضر بودند و گروهی از ایشان، از آن جمله بشر بن براء بن
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۲،ص:۱۹۶
(۱) معرور ماندند. و پیامبر (ص) فرمود: بنشینید و شام بخورید. و رسول خدا (ص) از سر دست و شانه لقمهیی برگرفت و بشر بن براء هم لقمهیی برداشت. چون رسول خدا لقمه خود را فرو برد، بشر بن براء هم لقمه خود را فرو داد و پیامبر (ص) گفت: دست بدارید و نخورید که این شانه و سر دست میگوید که مسموم است. بشر گفت: سوگند به کسی که تو را گرامی داشته است من هم این مطلب را از همان لحظه که لقمه را در دهان گذاردم متوجه شدم و تنها چیزی که نگذاشت لقمه را بیرون اندازم این بود که غذا را بر شما ناگوار نکنم و چون دیدم شما لقمه خود را فرو دادید دیگر در قبال جان شما جان خودم مسالهیی نبود و حال آنکه امیدوار بودم شما لقمه را فرو ندهید. گویند، بشر هنوز از جای خود تکان نخورده، رنگش همچون رنگ عبا کبود شد و یک سال بیمار بود و درگذشت. و برخی هم گفتهاند بشر بن براء در دم جان سپرد، و تکهیی از آن گوشت را برای سگی انداختند که خورد و در جای مرد. پیامبر (ص) زینب دختر حارث را به حضور خواسته فرمود: چه چیزی تو را بدین کار واداشت؟ گفت: بر سر قوم من چه آوردی؟ پدرم را و عمومی را و همسرم را کشتی، گفتم اگر پیامبر باشی که خود سر دست و شانه به تو خبر خواهد داد. و هم گفتهاند که زینب گفت:
اگر هم پادشاه باشی از تو خلاص میشویم. و همچنان به آیین یهود باقی ماند. گوید پیامبر (ص) زینب را به اولیای بشر بن براء سپرد و ایشان او را کشتند. و این خبر نزد ما از همه ثابتتر و صحیحتر است. پیامبر (ص) هم از پشت گردن خود خون گرفت، و ابو هند با تیغ و شاخ از ایشان خون گرفت. پیامبر (ص) اصحابی را که از آن خورده بودند فرمود تا از وسط سر خود خون گرفتند. و پیامبر (ص) پس از آن سه سال زنده ماند و چون بیماری ارتحال آن حضرت شروع شد، میگفت: از همان لقمهیی که در خیبر خوردم همواره در خود احساس ناراحتی میکردم تا آنکه رگ پشتم را قطع کرد، بدین گونه پیامبر (ص) با شهادت رحلت فرمود- صلوات و رحمت و برکات و رضوان خدا بر او بادا.
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *