حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

هجرت پیامبر علیه السلام به مدینه

محمّد بن اسحاق گوید، رحمه اللّه علیه، که:
أبو بکر، رضی اللّه عنه، چون دستوری خواست که هجرت کند و پیغمبر، علیه السّلام، او را دستوری نداد و توقّف فرمود، و أبو بکر مستعدّ بود [۴]، و
______________________________
[ (۱-)] روا و ط: گفتند روا نباشد که این نه محمد است.
[ (۲-)] انفال، ۳۰٫
[ (۳-)] طور، ۳۰ و ۳۱٫
[ (۴-)] روا و ط: هجرت او در توقف داشتی، ابو بکر رضی اللّه عنه گمان بردی که پیغامبر صلی اللّه علیه بزودی هجرت کند و او را رفیق خود گرداند و از این جهت ابو بکر مستعد کار می بود.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۶۵
فرموده بود وی را و دو اشتر نیکو بسته بود و آن را علف می داد و تیمار داشت می کرد به انتظار آنکه سیّد، علیه السّلام، اشارت فرماید از بهر هجرت، و چون وی اشارت فرماید، اشتر پرورده بود.
و عایشه [۱]، رضی اللّه عنها، حکایت کرد که: قاعده سیّد، علیه السّلام، آن بودی که هر روز بخانه پدرم رفتی، بامداد و شبانگاه. پس آن روز که قریش آن حرکت کرده بودند و آن مکر ساخته بودند، حق تعالی پیغمبر را، علیه السّلام، از مکر ایشان خبر کرد و او را دستوری داد، تا به مدینه هجرت کند. نیم روز گرم دیدم که سیّد، علیه السّلام، بخانه ما درآمد، و پدرم بر تختی نشسته بود. چون سیّد، علیه السّلام، درآمد، پدرم از تخت فرو آمد و سیّد، علیه السّلام، باز جای خود نشاند. و در خانه ما آن ساعت هیچ کس دیگر نبود پیش پدرم، الّا من و خواهرم أسماء. پس سیّد، علیه السّلام، در حال که بنشست، پدرم را گفت: یا أبا بکر، اگر کسی پیش تو است بگو تا بدر رود، که سخنی دارم. پدرم گفت: مادر و پدرم فدای تو باد، بجز دختران من* هیچ کس دیگر نیست، بفرمای تا چه می فرمائی. گفت: حق تعالی مرا فرموده است و دستوری داده است که امروز از مکّه بیرون شوم و به مدینه هجرت کنم. پدرم گفت: یا رسول اللّه، و من در صحبت تو باشم؟ گفت:
بلی. پدرم از شادی صحبت پیغمبر، علیه السّلام، بگریست. و عایشه، رضی اللّه عنها، باز می گفت که: من هرگز ندانستم که کسی از شادی گرید، تا آن روز که پدر خود دیدم. آنگاه پدرم گفت: یا رسول اللّه، دو شتر نیکو باز داشته ام و مدّتی است تا آن را می پرورم، از بهر این کار. سیّد، علیه السّلام، گفت: شاید. و جمّالی بطلبیدند که وثوق به وی داشتند تا دلیلی کند ایشان را براه، و اشتران به وی سپردند و او را گفتند: آن ساعت که ما بگوییم، اشتران برگیر و بیرون مکّه آور. و از رفتن سیّد، علیه السّلام، هیچ کس [را] خبر
______________________________
[ (۱-)] روا: اشارت کند کار ساخته باشد و عایشه.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۶۶
نبود، مگر أبو بکر و علی، رضی اللّه عنهما، و أبو بکر با سیّد، علیه السّلام، رفیق [۱] بود، و علی را بفرمود که: تو در مکّه بیست و امانتها و ودیعتهای مردم بازده، و أهل مکّه [۲] منافق و موافق چیزی که داشتند پیش سیّد، علیه السّلام، نهاده بودند، از بهر آنکه اعتماد کلّی به وی داشتند و بهیچ کس دیگر نداشتند.
پس چون کارها ساخته بودند، پیغمبر، علیه السّلام، و أبو بکر، رضی اللّه عنه، براهی مجهول بیرون آمدند [۳]. کوهی بنزدیک مکّه بود و آن را کوه ثور گویند و در ان مغاره ای [۴] هست، و چون برفتند، در آن مغاره رفتند و بنشستند.
و أبو بکر پسر خود را فرمود، عبد اللّه، که با قریش می نشیند و می شنود که ایشان در کار سیّد، علیه السّلام، چه می گویند و چه تدبیر می سازند، و بشب باز پیش ایشان می شود و احوال می گوید، و شبان خود را فرموده بود، تا هر شب گوسفند آنجا [۵] آورد و هم آنجا بدو شد، و أسماء دختر خود را فرموده بود، تا طعامی سازد و هر شب بر ایشان می برد. پس چون سیّد، علیه السّلام، و ابو بکر بدر مغاره رسیدند شب بود، و ابو بکر سیّد، علیه السّلام، را گفت:
تو مرو تا من در روم و در آنجا ببینم، مگر گزنده ای باشد. ابو بکر، رضی اللّه عنه، در رفت و بدید* و بعد از ان سیّد، علیه السّلام، در آن مغاره شد، و سه شبانروز آنجا می بودند تا مردم را بیارمیدند از حدیث ایشان، و سر راههای گرفته [۶] رها کردند. و [چون] [۷] قریش را معلوم شد که سیّد، علیه السّلام، با ابو بکر بیرون شدند، بهر جائی و بر هر راهی مرد بطلب ایشان فرستادند و
______________________________
[ (۱-)] روا: و ابو بکر خود با پیغامبر همراه بود.
[ (۲-)] روا و ط: که در مکّه باز ایستد و امانتها و ودیعتها که مکیان به وی سپرده بودند باز جای دهد و اهل مکه.
[ (۳-)] در متن عربی ج ۲ ص ۱۳۰: فخرجا من خوخه لابی بکر فی ظهر بیته.
[ (۴-)] روا و ط: غاری.
[ (۵-)] روا و ط: گوسفندان هر شب بدر آن غار.
[ (۶-)] روا و ط: راهها که بگرفته بودند.
[ (۷-)] از ط نقل شد. روا: قریش چون.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۶۷
منادی کردند [۱] که: هر کی محمّد باز پیش ما آورد او را صد اشتر بدهیم. و أسماء حکایت کرد که: چون پدرم با سیّد، علیه السّلام، برفت [۲]، أبو جهل با جماعتی از قریش بدر سرای ما آمدند و از من پرسیدند که پدرت کجا رفت؟
من گفتم: نمی دانم. أبو جهل طپانچه بر روی من زد، چنانکه از سختی آن قرطها [۳] که در گوش داشتم بیفتاد. پس چون سه روز برآمد و مردم بیارمیدند و بهر جائی و بهر راهی مرد بدوانیدند و هیچ کس نیافتند، سیّد، علیه السّلام، أبو بکر را گفت: ای أبو بکر، وقت رفتن است. ابو بکر، رضی اللّه عنه، آن دو اشتر بخواست و یکی بهتر در پیش سیّد، علیه السّلام، کشید و گفت:
یا رسول اللّه، پدر و مادرم فدای تو باد، برنشین. سیّد، علیه السّلام، گفت:
یا ابا بکر، تو می دانی که هر اشتری که نه از ان من باشد من بر ان ننشینم. ابو بکر گفت: یا رسول اللّه، از ان تو است. سیّد، علیه السّلام، گفت: نه، می باید که بدان بها که خریده باشی باز من فروشی. ابو بکر گفت: فروختم و تعیین بها بکردند، و ابو بکر غلام خود عامر بن فهیره ردیف کرد، تا در راه خدمت ایشان می کند. بعد از ان از مغاره بیرون آمدند و برنشستند و سر براه نهادند.
أسماء گفت: سفره راست کرده بودم و از تعجیل که داشتم بند بر ان ننشاندم و آن ساعت مرا یاد آمد که سفره بر شتر می بستم و بند نداشت، من میان بند خود باز کردم و بعضی به بند سفره کردم و بعضی در میان رها کردم، و أسماء را از این سبب ذات النّطاقین خواندندی. و هم أسماء حکایت کرد و گفت: چون سیّد، علیه السّلام، با پدرم از مغاره بر نشستند و برفتند سه روز [۴] بر آمد و هیچ أحوالی ندانستم که کجا رفتند و قصد کجا کردند، تا بعد از سه روز آوازی شنیدم که
______________________________
[ (۱-)] روا: منادی زدند. ط: منادی می زدند.
[ (۲-)] روا و ط: برفته بودند و قریش بدانستند.
[ (۳-)] گوشواره (صراح). روا و ط: چنانکه از زخم آن قرطها (ط: حلقها).
[ (۴-)] در اصل: و سه روز، و از روا متابعت شد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۶۸
کسی از زیر مکّه برآمد و این بیت می گفت و آواز* می شنیدم و شخص را نمی دیدم:
جزی اللّه ربّ النّاس [۱] خیر جزائه رفیقین حلّا خیمتی أمّ معبد
هما نزلا بالبرّ [۲] ثمّ تروّحافأفلح من أمسی رفیق محمّد
لیهن بنی کعب مکان فتاتهم و مقعدها للمؤمنین بمرصد پس چون آواز بشنیدم، بدانستم که سیّد، علیه السّلام، سوی مدینه رفته است. و معنی این بیت آنست که: حق تعالی بهترین جزا دهاد محمّد و ابو بکر را که رفیق یک دیگراند و بخیمه أمّ معبد منزل ساخته اند، و از آنجا برخاسته اند و قصد مدینه کرده اند. و این أمّ معبد زنی بود جلد از قبیله بنی کعب، و در راه مدینه مقام داشتی و گوسفند چرانیدی، و سیّد، علیه السّلام، پیش وی فرود آمده بود، و گوسفندی از ان وی پستان خشک شده بود، و سیّد، علیه السّلام، دست مبارک بدان بمالید و هم در حال پرشیر شد. أمّ معبد، چون این معجز از پیغمبر، علیه السّلام، بدید، در حال مسلمان شد.
و هم أسماء حکایت کرد و گفت: چون پدرم می رفت، شش هزار درم داشت، جمله با خود بر گرفت، و بعد از ان أبو قحافه پدر پدرم بخانه درآمد و گفت:
ای فرزندزادگان من، پدرتان از سر برفت و مال که داشت با خود ببرد و شما را بی نان و بی آب بگذاشت، [من دل خوشی او را] [۳] گفتم: نه، ای ابه [۴]،
______________________________
[ (۱-)] در اصل و سایر نسخ فارسی: العرش.
[ (۲-)] در اصل: بالبین.
[ (۳-)] از روا و ط نقل شد.
[ (۴-)] روا و ط: ای پدر.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۶۹
که بقدر حاجت بر ما بگذاشت، آن وقت سنگی برگرفتم و بر روزنی نهادم و جامه بر سر آن افگندم و دست وی بر سر آن نهادم و گفتم: این سیمست که پدر از بهر ما بگذاشته است. أبو قحافه پیر بود بغایت و چشمهای وی بخلل آمده بود و هنوز به اسلام نیامده بود. چون من چنین بگفتم، خرسند شد و گفت:
چون این قدر شما را هست باکی نیست و خدای می دانست که پدر از بهر ما هیچ نگذاشته بود.
و سراقه بن مالک حکایت کرد که: چون قریش منادی کردند که هر آن کس که محمّد باز آورد، او را صد اشتر بدهیم، من با قوم خود نشسته بودم و مردی درآمد و گفت: من سه راکب دیدم که در راه مدینه می رفتند [۱]، پس [بچشم و ابروان [۲]] اشارت به وی* کردم و گفتم: سخن مگوی تا کسی دیگر نداند و من بروم و او را باز پس آورم، و بفرمودم [۳] تا اسب زین کردند و خود سلاح درپوشیدم و سلاح بر خود راست کردم و اسب [را] درپوشیدم و برفتم، بطمع صد شتر که از قریش بستانم. و عرب [۴] چون بکاری رفتندی، بفال قداح برگرفتندی [۵]، اگر راست برآمدی بکردندی، و اگر کج آمدی، آن کار فرو گذاشتندی، و قداح جنس قرعه ای بود [۶]. سراقه گفت: چون برنشستم، قداح درافگندم و راست نیامد، دوم بار بر افگندم و هم راست نیامد، سؤم بار بر افگندم هم راست نیامد، ساعتی می گفتم نشاید رفتن و طمع صد اشتر مرا نمی گذاشت، و هم برنشستم و از دنباله سیّد، علیه السّلام، برفتم. چون
______________________________
[ (۱-)] روا و ط: سه راکب را دیدم بر شترها نشسته بودند و براه مدینه می رفتند.
[ (۲-)] از روا و ط نقل شد.
[ (۳-)] در اصل: بفرمود.
[ (۴-)] روا: بگفتم تا اسب مرا زین کردند و زره در پوشیدم و خود و اسب بسلاح مغرق کردم و بر نشستم و از دنباله پیغامبر برفتم و عرب.
[ (۵-)] روا و ط: بر افگندندی.
[ (۶-)] روا و ط:+ ایشان را.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۷۰
پاره ای برفتم، اسب من بروی در افتاد و مرا بیفگند، برخاستم و گفتم: این چه حالتست، اسب من هرگز خطا نکرد. امروز چه رسیده است؟ ساعتی گفتم باز گردم و دیگر طمع صد اشتر مرا نگذاشت. پس دیگر بار برنشستم، چون پاره ای راه برفتم، دیگر بار اسب من خطا کرد، پس دل تنگ شدم، گفتم:
این چه خواهد بودن؟ عزم آن کردم که باز گردم و طمع صد اشتر مرا نگذاشت. دیگر بار برنشستم و می راندم، تا بنزدیک آن شدم که بسیّد، علیه السّلام، رسم. چون سیّد، علیه السّلام، از دور بدیدم، قصد کردم که پیشتر روم [۱]، دیگر اسب من بر روی درافتاد و پایهای وی بزمین فرو شد و مرا درافگند، دیگر برخاستم و گفتم: این همه سختی کشیدم و این ساعت که به ایشان رسیدم باز نتوانم گردیدن، آنگاه قوّتی کردم و پایهای اسب از زمین بر کشیدم و بر نشستم و چون بر نشستم، در مقابله خود ابر پاره ای دیدم که بر آمد و آتش از ان می بارید، چنانکه من نزدیک [پیغامبر [۲]] شدم، آتش نزدیکتر می آمد. چون چنان دیدم، یقین بدانستم که من [را] بر ایشان دستی نخواهد بودن، و اگر پاره ای پیشتر روم، آتش در من افتد، آن وقت آواز دادم و گفتم: یا محمّد، منم سراقه ابن مالک، آمده بودم تا ترا باز پس برم، اکنون بدانستم که نمی توانم، دستوری ده که می خواهم که با تو سخنی بگویم و عهدی می کنم که با هیچ کس نگویم که من شما را دیدم، بعد از ان سیّد،* علیه السّلام، ابو بکر را فرمود که:
ببین تا چه می گوید؟ ابو بکر جواب وی باز داد و گفت: بگو تا چه می گوئی.
گفت [۳]: من می دانم که کار محمّد بالائی خواهد گرفتن و مقصود من آنست که مرا خطّی دهد که آن خط مرا علامتی باشد میان من و وی، تا روزی که مرا بکار باید عرض دهم. سیّد، علیه السّلام، به ابو بکر، رضی اللّه عنه،
______________________________
[ (۱-)] روا و ط: رانم.
[ (۲-)] از روا و ط نقل شد.
[ (۳-)] روا: سراقه گفت.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۷۱
فرمود، تا خطّی بنوشت و به وی داد. سراقه بن مالک گفت: من آن رقعه برگرفتم و محکم بکردم و پنهان باز خانه آمدم و آن أحوال با هیچ کس نگفتم و آن خط با خود می داشتم، تا فتح مکّه حاصل شد. و سیّد علیه السّلام، از غزو حنین و طائف باز گردیده بود و به جعرانه [۱] نزول کرده بود، آن خط برگرفتم و قصد خدمت پیغمبر، علیه السّلام، کردم و او را در جعرانه بیافتم.
چون برسیدم، لشکر بسیار با وی بودند، من همچنان بی تحاشی می رفتم تا آن خط به وی دهم و تعریف خود کنم، لشکر مرا می زدند بمقرعها [۲] و مرا زجر می کردند و می گفتند: دور شو کجا می روی. بعد از ان، خط بیرون آوردم و آواز برداشتم و گفتم: یا رسول اللّه، منم سراقه بن مالک و این آن خطّ است که تو بمن دادی. سیّد، علیه السّلام، آواز من بشنید و گفت:
یوم وفاء و برّ، أدنه
[۳].
گفت: امروز روز وفا و مبرّتست، نزدیک آی ای سراقه، و بگوی تا چه خواهی گفتن. من نزدیک وی شدم و مسلمان شدم. و چون ایمان بیاورده بودم، هر چند که اندیشه کردم که از سیّد، علیه السّلام، چیزی پرسم از منفعت، مرا هیچ بیاد نیامد، مگر آنکه گفتم: یا رسول اللّه، مرا اشتران بسیارند، و چون ایشان را آب دهم و حوضها از بهر ایشان پر آب می کنم، اشتران هر کس بر سر حوض می آیند و آب می خورند، مرا ثوابی باشد یا نه؟ سیّد، علیه السّلام، گفت:
فی کلّ ذات کبد حریّ اجر.
گفت: بلی، هر جان داری که تشنه بود، وی را آب دهی، خدای
______________________________
[ (۱-)] جعرانه. بکسر عین و تشدید راء هم خوانده شده است و آن آبی است میان طائف و مکه.
[ (۲-)] مقرعه کمکنسه تازیانه و کوبه (منتهی). و در متن عربی ج ۲ ص ۱۳۵: فجعلوا یقرعوننی بالرماح.
[ (۳-)] در اصل: الیوم یوم بر و وفا ادنه.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۷۲
تعالی ترا بدان ثواب بدهد. پس از آن جایگاه دستوری خواستم و باز پیش قوم خود آمدم، و هر سال زکاتی مرا می بود از چهار پایان و غیره [۱] پیش سیّد، علیه السّلام،* می فرستادم به مدینه.
باز آمدیم بحکایت هجرت سیّد، علیه السّلام. ۵۷
پس أهل مدینه، چون بشنیدند که سیّد، علیه السّلام، از مکّه بدر آمده است و عزم مدینه دارد، هر روز، چون نماز بامداد بکردندی [۲]، برخاستندی و بیرون آمدندی و به انتظار بنشستندی، و چون آفتاب گرم شدی و کسی نیامدی، همه باز مدینه آمدندی، تا آن روز که سیّد، علیه السّلام، خواست آمدن، و ایشان بقاعده آمده بودند، تا آفتاب گرم شده بود و باز مدینه شده بودند و [بعد از ان بخانها باز رفته بودند. در حال که ایشان بخانه رسیده بودند [۳]،] یکی از مدینه بیرون شده بود و سیّد را، علیه السّلام، بدید [۴] که می آمد و او را بشناخت، و بدوید و آواز داد و گفت: ای أهل مدینه، بشارت باد شما را که سیّد، علیه السّلام، رسید. أهل مدینه برخاستند و استقبال کردند. چون بیامدند، سیّد، علیه السّلام، دیدند که در سایه درختی نشسته بود و ابو بکر، رضی اللّه عنه، بنزدیک وی نشسته بود. ابو بکر، رضی اللّه عنه، بسر و شکل جمله به سیّد، علیه السّلام، می مانست، و بیشتر أهل مدینه أبو بکر از سیّد، علیه السّلام، باز نمی شناختند [۵]. چون ساعتی برآمد و سایه درخت خرما بگردید، أبو بکر، رضی اللّه عنه، برخاست و بر سر سیّد، علیه السّلام، باز ایستاد و ردای خود بگسترانید و سایه کرد بر سر وی. بعد ازین، بدین حرکت بدانستند که پیغمبر، علیه السّلام،
______________________________
[ (۱-)] روا و ط: از چهاروا و غیره.
[ (۲-)] روا و ط: بگزاردندی.
[ (۳-)] از روا نقل شد.
[ (۴-)] متن عربی ج ۲ ص ۱۳۷: فکان اول من رآه رجل من الیهود.
[ (۵-)] متن عربی ج ۲ ص ۱۳۷: و معه ابو بکر فی مثل سنه … و ما یعرفونه من أبی بکر.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۱،ص:۴۷۳
کدامست. پس چون أهل مدینه از این جهت فارغ شدند، نخست پیغمبر، علیه السّلام، از بیرون مدینه به قبا فرود آمد، بسرای کلثوم بن هدم، و بعضی گویند بسرای سعد بن خیثمه [۱].
و علی، رضی اللّه عنه، بعد از پیغمبر، علیه السّلام، سه روز در مکّه بود، تا ودیعتها و امانتهای مردم باز داد. بعد از ان، از دنباله سیّد، علیه السّلام، بیامد و سیّد، علیه السّلام، هنوز در قبا بود و به مدینه نرفته بود، که علی، کرّم اللّه وجهه، برسید. ۵۸
روز دوشنبه بود که سیّد، علیه السّلام، در قبا فرود آمد، و دوشنبه و سه شنبه و چهارشنبه و پنج شنبه در قبا مقام کرد، و آن مسجد که این ساعت در قبا بمانده است در این چند روز بنا کردند. چون روز جمعه بود، برخاست و به مدینه درآمد و نماز جمعه بگزارد، در آن مسجد* که در میان رودخانه از بیرون مدینه بود. و اللّه هو متمّم الأمور.
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *