حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

نمایندگان قریش در تعقیب مهاجرین حبشه

هنگامی که قریش اطلاع یافتند مسلمانان و کسان و فرزندان آنها در حبشه جای امنی یدا کرده اند و در آنجا سکنی گزیده اند و سخت مورد حمایت نجاشی می باشند به چاره جویی بر خواستندپس از مشورت و تبادل به این نتیجه رسیدند که دو مرد سخنور و زبر دست را به دربار نجاشی کسیل دارند تا آن ماموران کار کشته و دنیا دیده بتوانند با چرب زبانی و نیرنگ و فریب ذهن نجاشی را نسبت به مسلمانان مشوب سازند وآنها را به وطن بازگردانند تا به کیفر برسانند.بعضی از تواریخ مانند سیره ابن هشام و کامل ابن اثیر نام این دو نفر را «عمرو بن عاص پسر «عاص بن وائل که برادرش هشام نیز از مهاجران بود و در حبشه به سر می برد و «عبدااله بن ابی ربیعه مخزومی دانسته اند.(ابن اثیر نفر دوم را «عبدالله بن ابی امیه ضبط کرده است که اشتباه است.)ولی برخی دیگر از مآخذ مانند تاریخ یعقوبی نفر دوم را«عماره بن ولید» دانسته اند.جمع بین این دو نظریه این است که نمایندگان اعزامی قریش را باید سه تن دانست:۱ – عمروبن عاص.۲ – عبدالله بن ابی ربیه۳ – عماره بن ولید.برای شناخت بیشتر این سه تن می گوییم: نفر نخست همان عمرو عاص مهروف است که بعدها مسلمان شد و از سیاستمداران معروف به شمار آمد و تا پایان عمر سال ها از جانب عمر و عثمان و معاویه بن ابی سفیان حکمران مصر بود.عمروعاص در این سفر زن خود «رابطه دختر منبه بن حجاج سهمی را نیز همراه داشت.نفر دوم یعنی عبدالله بن ابی ربیعه که برادر مادری ابوجهل بود نیز بعدها اسلام آورد و درزمان خلافت عمر و عثمان فرمانده سپاه آنها بود، و هنگامی که در محاصره خانه عثمان برای نجات او عازم مدینه بود از مرکب به زیر افتاد و مرد.سومین نفر یعنی عماره بن ولید همان است که گفتیم از جوانان زیبا و خوش اندام مکه بود، و قریش به ابوطالب پیشنهاد کردند او را به وی بسپارند، و ابوطالب در عوض، پیغمبر را به آنها تسلیم کند.سران قریش این افراد را با هدایای شایسته برای شخص نجاشی و نزدیکان او روانه حبشه کردند. این عده در ساحل دریا سوار کشتی شدند و رو به حبشه نهادند.در بین راه هیات اعزامی قریش به میگساری و خوشگذرانی پرداختند. همیی که سرها از شراب داغ شد، عماره بن ولید که جوانی عیاش و زن پرست بود، رو کرد به عمروعاص و گفت: بهزنت بگو مرا ببوسد!عمروعاص گفت: به دختر عمویت می گویی؟ ولی عماره که مست بود گفت: او را وا می داری یا با این شمشیر گردنت را بزنم؟ عمرو نیز که جان خود را در خطر دید، به زنش گفت او را ببوس، زن هم پیش آمد و عماره را بوسید.عماره که در حال مستی کینه عمروعاص را به دل گرفته بود به این کار اکتفا نکرد، بلکه برخاست و دست و پای عمرو را بست و او را به دریا انداخت، شاید به این خیال که زن او را تصاحب کند.عمروعاص که می پنداشت عماره با او سر شوخی دارد، همان طور که در میان آب غلت می خورد گفت: طناب بینداز تا پسر عمویت از آب بیرون بیاید، این شوخی بی مورد است؟ عماره هم طناب انداخت و عمرو خود را به آن اویخت و او را بالا کشید.
برگرفته از کتاب تاریخ اسلام ار آغاز تا هجرت نوشته آقای علی دوانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *