حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

محمد (ص)در قبیله بنی سعد

حلیمه از آنجا که کودکی جز او نیافته بود با او به سرزمین خود بازگشت ولی از آن هنگام که پایش به محل خود رسید برکاتی از او دید که هیچ یک از زنانی که با او بودند مانند آن را ندیده بودند. او و شوهرش دریافتند که با ثروت و برکت از مکه بازگشته اند نه با یتیمی و بینوائی. دو چیزی که زنان دیگر را از پذیرش او بازداشته بود. روایتگران از حلیمه نقل کرده اند که گفت: ما درحالی که یتیم عبد المطلب همراه ما بود، به خانه های
______________________________
(۱)- استاد جعفر سبحانی در کتاب فروغ ابدیت می گوید: نخستین قسمت این داستان افسانه ای بیش نیست زیرا عظمت خاندان بنی هاشم و شخصیت مردی مانند عبد المطلب که جود و احسان، نیکوکاری و دستگیری او از افتادگان زبانزد خاص و عام بود، جنبه یتیمی نوزاد را به دو برابر جبران کرده باعث می شد نه تنها دایگان از پذیرش او سرباز نزنند بلکه در این قسمت سر و دست بشکنند. (ج ۱ ص ۱۲۸) (مترجم)
ترجمه سیره المصطفی ،ج ۱،ص:۴۹
بنی سعد رسیدیم. هیچ زمینی از زمینهای خدا را از سرزمین خودمان خشکتر نمی شناختیم. ولی آنگاه که محمد در میان ما بود گوسفندان ما فربه و سیر بازمی گشتند و ما از آنها شیر می دوشیدیم و نعمتها بر ما فرو می بارید. چنان شد که هر کس در قبیله ما بود آرزوی یتیمی را می کرد که خداوند به برکت او در خیر را بر ما گشوده، تنگدستی و گرفتاری را از ما دور کرده بود.
(۱) حلیمه و شوهرش از محمد نگهداری کرده او را بر فرزندان خویش مقدم می داشتند تا آنکه او به دو سالگی رسید. آنگاه چنانکه عادت دایگان بود، او را بنزد مادرش بازگرداندند ولی از پس دادن او خوش حال نبودند.
عبد المطلب نیز دوست می داشت کودک پیش حلیمه باقی بماند زیرا از دچار شدن وی به بیماری ترسان بود. بیماریهائی که توسط مسافرانی که از همه جای شبه جزیره به مکه می آمدند به این شهر روی می آورد و آن زمان نیز چنین بود. از سوی دیگر هوای صحرا برای صفای فطرت و رشد اندامها مساعد بوده بر نیرومندی تن و والائی روح می افزود. بویژه عبد المطلب چنان مهر و عطوفتی از حلیمه نسبت به محمد می دید و چنان علاقه ای به باقی ماندن محمد در کنارش می دید که از هیچ مادری بر یگانه فرزند عزیزش ندیده بود. آمنه هم بخاطر خواست نیای محمد این را پذیرفت و حلیمه درحالی که احساس خوشبختی و کامیابی می کرد، محمد را به سرزمین خود بازگرداند.
(۲) باز از قول حلیمه آمده: پس از آنکه محمد دوساله شد ما به مکه نزد آمنه رفتیم درحالی که بخاطر برکتی که از او دیده بودیم آرزو داشتیم پیش ما باقی بماند. بس با مادرش صحبت کرده به وی گفتیم کاش او را و لو یک سال دیگر پیش ما بگذاری تا بدنش سخت و محکم شود. زیرا ما از وبای مکه بر او می ترسیم. آن قدر به او اصرار کردیم تا محمد را به ما بازگرداند.
حلیمه افزوده است: آنگاه که محمد بزرگتر شد از خانه بیرون آمده به کودکانی که بازی می کردند می نگریست ولی از آنان دوری می کرد.
ترجمه سیره المصطفی ،ج ۱،ص:۵۰
(۱) روزی محمد به من گفت: مادر چرا من روزها برادر و خواهرانم را نمی بینم. (برادر و خواهران شیری وی عبد الله و انیسه و شیما بودند.) گفتم:
فدایت شوم آنان گوسفندان ما را برای چرا می برند و شب بازمی گردند. به من گفت: مرا هم با آنان بفرست. من نیز او را فرستادم. او شادمان می رفت و شادمان بازمی آمد. مدتی بدین گونه گذشت تا روزی دو فرشته به سراغ وی آمده او را خوابانده سینه اش را شکافتند.
در تاریخ یعقوبی آمده است که عبد المطلب محمد را به حارث بن عبد العزی بن رفاعه السعدی شوهر حلیمه دختر ابن ذؤیب سپرده بود و او همچنان در سرزمین بنی سعد ماندگار شد و آنان برکت وجود او را در مورد خود و اموالشان مشاهده می کردند تا آنکه کسی بصورت یک مرد نزد محمد آمده شکم وی را شکافت و درون آن را شست. این حادثه در میان تیره های عرب پراکنده شد ولی آنها معنی این حادثه را نمی فهمیدند. حلیمه و شوهرش بر جان او ترسیده او را درحالی که پنج سال داشت به نزد جد و مادرش بازگرداندند. و گفته اند وی چهارساله بود ولی اندام و نیروی یک کودک دهساله را داشت.
(۲)
برگرفته از کتاب سیره المصطفی صلی الله علیه و آله نگرشی نوین بر زندگانی رسول اکرم (ص)نوشته آقای هاشم معروف حسنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *