بعثت و رهبری، حاکمان زمان, حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

طبقات – نشانه های نبوت پس از نزول وحی بر رسول خدا (ص)

عفان بن مسلم از حماد بن سلمه، از علی بن زید، از ابو زید نقل میکرد که میگفته است رسول خدا (ص) افسرده و اندوهگین در حجون به خداوند متعال عرض کرد: پروردگارا امروز به من آیتی نشان ده که پس از آن به تکذیب هیچ کس از قوم خود اعتناد نکنم. در این هنگام درختی را که در گردنه راه مدینه بود صدا زد و درخت زمین را شکافت و به حضور پیامبر آمد و بر او سلام داد و رسول خدا (ص) فرمان داد تا برگردد و برگشت و فرمود: از این پس هر یک از قوم من که مرا تکذیب کنند، اهمیتی نمیدهم.
فضل بن دکین از طلحه بن عمرو، از عطاء نقل میکرد که میگفته است پیامبر (ص) در حال مسافرت نیاز به قضای حاجت داشت و جایی پیدا نکرد که در پناه آن قرار گیرد، در فاصله نسبتا دوری دو درخت دید که به فاصله از یک دیگر قرار داشتند، به ابن مسعود فرمود برو و میان آن دو درخت بایست و بگو مرا پیامبر فرستاده میگوید به یک دیگر متصل شوید تا در پناه شما قضای حاجت کند. ابن مسعود چنان کرد. یکی از آن دو درخت حرکت کرد و به دیگری متصل شد و رسول خدا در پناه آنها قضای حاجت کرد.
وکیع از اعمش، از منهال بن عمرو، از یعلی بن مرّه نقل میکرد که میگفت در سفری همراه پیامبر (ص) بودم، در منزلی فرود آمدیم. پیامبر (ص) به من فرمود: برو به این دو خرما بن بگو که پیامبر میگوید به یک دیگر متصل شوید. آمدم و گفتم یکی از آن دو خرما بن به دیگری پیوست و پیامبر (ص) در پناه آن قضای حاجت فرمود و سپس هر یک به جای خود برگشت.
اسماعیل بن ابان ورّاق از عنبسه بن عبد الرحمن قرشی، از محمد بن زاذان، از ام سعد،
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۰
(۱) از عایشه نقل میکند که میگفته است به رسول خدا گفتم: شما به قضای حاجت میروی و هیچ گونه کثافتی دیده نمیشود. فرمود: ای عایشه مگر نمیدانی که زمین آنچه را از پیامبران دفع شود فرو میبرد و چیزی از آن دیده نمیشود؟
مسلم بن ابراهیم از حارث بن عبید، از ابو عمران، از انس بن مالک نقل میکند که پیامبر (ص) میفرموده است روزی نشسته بودم که جبرئیل آمد و میان دو شانهام زد، برخاستم و کنار درختی آمدیم که در آن دو جایگاه مانند دو آشیانه پرندگان وجود داشت.
جبرئیل در یکی از آنها و من در دیگری نشستیم. و آن درخت چنان برافراشته شد که از شرق تا غرب را فرا گرفت، گویی اگر میخواستم به آسمان دست بزنم میتوانستم. برگشتم و به جبرئیل نگریستم دیدم از تواضع چون گلیمی است که بر زمین افکنده باشند و متوجه شدم که علم او به حالات الهی زیاد است. در این هنگام در آسمان بر من گشوده شد و در حجابی قرار گرفتم که همه از مروارید و یاقوت بود، پرتو اعظم را دیدم و سپس خداوند مطالبی به من وحی فرمود.
مسلم بن ابراهیم از حارث بن عبید ایادی، از ابو مسعود سعید بن ایاس جریری، از عبد اللّه بن شقیق، از عایشه نقل میکند که میگفته است از پیامبر (ص) حراست و پاسداری میشد تا این آیه فرو آمد: «و خدای تو را از مردم حفظ مینماید». گوید، در این هنگام پیامبر (ص) سر خود را از خیمه بیرون آورد و فرمود: ای مردم بروید که خداوند مرا از مردم حفظ فرمود.
فضل بن دکین از طلحه بن عمرو، از عطاء، از قول پیامبر (ص) نقل میکرد که میفرموده است ما گروه پیامبران چشمهایمان میخوابد و دلهایمان نمیخوابد.
هوذه بن خلیفه بن عبد اللّه بن ابی بکره از عوف، از حسن، از پیامبر (ص) نقل میکرد که میفرموده است چشمان من میخوابد و دلم نمیخوابد.
حجّاج بن محمد اعور از لیث بن سعد، از خالد بن یزید، از سعید بن ابی هلال، از جابر بن عبد اللّه نقل میکند که میگفته است پیامبر (ص) پیش ما آمد و فرمود در خواب چنان
______________________________
[۱]. بخشی از آیه ۶۷ سوره پنجم- مائده- است، به عقیده ما شیعیان این آیه در مورد خلافت امیر المومنین علی علیه السلام نازل شده است، رک: علی بن ابراهیم قمی، تفسیر، ج ۱، بیروت، ۱۳۷۸ هجری، ص ۱۷۱ و تفسیر تبیان، ج ۳، ص ۵۷۴ و ابو الفتوح رازی، تفسیر، ج ۶، ص ۲۷۴ و در منابع اهل سنت واحدی، اسباب النزول، ص ۱۵۰ و فخر رازی، تفسیر، ذیل آیه مذکور.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۱
(۱) دیدم که جبرئیل بالا سرم و میکائیل پایین پایم ایستادهاند. یکی از آن دو به دیگری گفت:
در مورد محمد (ص) مثلی بزن. او گفت: گوش بده که گوشت شنوا باد و بیندیش که قلب تو همواره با اندیشه و خردمند باد، مثل تو و مثل امت تو چون مثل پادشاهی است که خانهیی نیکو بسازد و در آن سفره بیندازد و کسی بفرستند تا مردم را به خوراک او دعوت کند و گروهی دعوت آن شخص را میپذیرند و گروهی نمیپذیرند. خدای آن پادشاه است و خانه اسلام است و آن غرفه و سفره بهشت است و تو ای محمد، رسول اویی و هر کس دعوت تو را بپذیرد، مسلمان میشود و هر کس مسلمان شود به بهشت در میآید و هر کس به بهشت در آید از آنچه در آن است میخورد و بهرهمند میشود.
سعید بن محمد ثقفی از محمد بن عمرو، از ابو سلمه نقل میکند رسول خدا از صدقه چیزی نمیخورده از هدیه میخورده است، زنی یهودی گوسپندی بریان هدیه آورد، پیامبر و یارانش دست به غذا بردند، همان گوسپند بریان به رسول خدا گفت مرا مسموم کردهاند. پیامبر فرمود: دست از خوردن بدارید که خبر به مسموم بودن خود میدهد. و آنها دست کشیدند و بشر بن براء از آن درگذشت. پیامبر (ص) آن زن را احضار کرد و فرمود:
چه چیز تو را به این کار وا داشت؟ گفت: خواستم بدانم که اگر پیامبری زیانی به تو نمیزند و اگر پادشاهی مردم را از تو خلاص کنم. گوید، پیامبر دستور داد او را کشتند.
سعید بن سلیمان از خالد بن عبد اللّه، از حضین، از سالم بن ابو الجعد نقل میکند پیامبر (ص) دو نفر را به ماموریتی گسیل داشت. آنها گفتند: ای رسول خدا چیزی برای زاد و توشه همراه ما نیست. فرمود: مشگ آبی بیاورید. آوردند و دستور فرمود آن را از آب پر کردیم. آن گاه سر آن را بست و به آن دو فرمود: بروید، چون به فلان جا رسیدید خداوند به شما غذا روزی خواهد فرمود. گوید، آن دو رفتند تا آن جا که رسول خدا دستور فرموده بود رسیدند، مشگ آب خود را باز کردند، در آن شیر و کره تازه گوسپندی یافتند، خوردند و آشامیدند تا سیر و سیراب شدند.
ابو النضر هاشم بن قاسم کنانی از عبد الحمید بن بهرام، از شهر بن حوشب، همچنین از قول ابو سعید حضرمی نقل میکرد مردی از قبیله اسلم هنگامی که در صحرای ذو الحلیفه مشغول چراندن و برگ کندن برای گوسپندان خود بود، گرگی به گله حمله کرد و میشی از گوسپندان را گرفت، آن مرد گرگ را تعقیب کرد و با سنگ او را زد و گوسپند را پس گرفت، گرگ برگشت و در حالی که روی دم خود تکیه داده بود به مرد گفت: آیا از خدا نترسیدی و
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۲
(۱) گوسپندی را که او روزی من قرار داده بود از من گرفتی. مرد گفت: به خدا سوگند تا امروز چنین داستانی نشنیدهام. گرگ گفت: از چه چیزی تعجب میکنی؟ گفت: از گفتگوی گرگ با خودم. گرگ گفت: کاری عجیبتر از این موضوع را رها کردهای، این رسول خدا (ص) میان نخلستانها و سنگلاخهای مدینه مردم را از آنچه گذشته و خواهد آمد خبر میدهد و تو این جا دنبال گوسپندان خود هستی. چون مرد این سخن گرگ را شنید، گوسپندان خود را به قباء که یکی از دهکدههای انصار بود آورد و سراغ پیامبر (ص) را گرفت. گفتند در خانه ابو ایوب انصاری است. آن جا رفت و خبر صحبت کردن گرگ را داد. پیامبر (ص) فرمود:
راست میگویی هنگام غروب بیا و به مردم که جمع میشود این خبر را بگو. چون مردم جمع شدند و نماز گزارده شد، مرد اسلمی خبر گرگ را به ایشان داد و پیامبر (ص) فرمود:
راست گفته است، راست گفته است، هم اکنون این گونه معجزات و امور خارق العاده در اختیار من است، و این سخن را سه مرتبه تکرار کرد و فرمود: سوگند به آن کس که جان محمد (ص) در دست اوست به زودی ممکن است مردی از شما بامداد یا شامگاه از خانه و خانواده خود بیرون آید و چوبدستی یا کفش او یا تازیانهاش به او خبر دهد که خانوادهاش در غیاب او چه کارها کردهاند.
هاشم بن قاسم از عبد الحمید بن بهرام نقل میکند که میگفته است شهر بن حوشب از قول عبد اللّه بن عباس نقل میکرد روزی پیامبر (ص) کنار خانه خود در مکه نشسته بود، عثمان بن مظعون عبور کرد و لبخندی زد. پیامبر (ص) فرمود: نمینشینی؟ گفت: چرا و نشست. پیامبر هم روبرویش نشستند. همچنان که عثمان بن مظعون با آن حضرت صحبت میکرد ناگاه نگاه پیامبر (ص) به نقطهیی از آسمان ثابت ماند و پس از مدتی متوجه سمت راست خود روی زمین شد و بدون توجه به همنشین خود عثمان بن مظعون چشمانش به نقطهیی ثابت ماند و با سر خویش و تمام توجه متمایل به آن طرف بود و گاه مانند کسی که میخواهد آنچه گفته شود درست بفهمد، سر خود را تکان میداد. ابن مظعون نیز همچنان مینگریست. چون پیامبر (ص) آنچه گفته شد فهمید، دوباره با چشم خود نقطهیی را تا آسمان تعقیب کرد و بعد به حالت اول خود که با عثمان بن مظعون نشسته بود، برگشت.
عثمان بن مظعون گفت: ای محمد (ص) تاکنون هنگامی که با تو مینشستم ندیدم که مثل امروز رفتار کنی. پیامبر فرمود: چکار کردم؟ گفت: من دیدم چشم به سوی آسمان دوختی و سپس به سمت راست خود متوجه شدی و به سوی آن نقطه برگشتی و مرا به حال خود
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۳
(۱) گذاشتی و سر خود را تکان دادی مثل اینکه میخواستی چیزی را بفهمی که برایت گفته میشد. پیامبر فرمود: فهمیدی موضوع چه بود و متوجه رفتار من شدی؟ عثمان گفت: آری.
پیامبر فرمود: فرشتهیی که رسول خداوند است در حالی که تو نشسته بودی آمد. عثمان میگوید، گفتم: پیامآور خدا بود؟ فرمود: آری. گفتم: چه چیزی به تو گفت؟ فرمود: چنین گفت:
همانا خداوند فرمان میدهد به دادگری و نیکی کردن و بررسی از خویشاوندان و نهی میکند از کار زشت و ناپسندیده و ستم، خدای شما را پند میدهد شاید پند بپذیرید.
عثمان بن مظعون میگوید، از آن هنگام ایمان در دل من مستقر شد و محمد (ص) را دوست داشتم.
هاشم بن قاسم از عبد الحمید بن بهرام، از شهر، از ابن عباس نقل میکند که میگفته است روزی گروهی از یهودیان پیش رسول خدا (ص) آمدند و گفتند: ای ابو القاسم از چند مورد از تو سوال میکنیم که پاسخ دهی و معمولا پاسخ آن را کسی جز پیامبران نمیداند. فرمود: از هر چه میخواهید سوال کنید ولی برای من عهد و پیمانی قرار دهید و خدا را در نظر بگیرید و سفارش یعقوب به فرزندانش را به خاطر آورید که اگر پاسخ صحیح دادم و دانستید که صحیح است از من پیروی کنید و مسلمان شوید. گفتند: این عهد و پیمان برای تو خواهد بود. فرمود: اکنون سوال کنید. گفتند: از چهار چیز به ما خبر ده، نخست آنکه به ما بگو یعقوب چه چیزهایی را پیش از نزول تورات بر خود حرام کرد، دو دیگر آنکه پس از آمیزش نطفه زن و مرد چگونه نطفه پسر میشود و چگونه دختر، سوم اینکه خواب تو که میگویی پیامبر امّی هستی چگونه است و چهارم آنکه کدامیک از فرشتگان پیش تو میآیند؟ فرمود: عهد و پیمان الهی بر عهده شماست که اگر پاسخ صحیح دهم مسلمان شوید. آنان سوگند خوردند و عهد و پیمان بستند. فرمود: شما را به آن کس که تورات را بر موسی (ع) نازل فرموده است سوگند میدهم که تصدیق کنید و خودتان میدانید که یعقوب سخت بیمار شد و بیماری او طول کشید و نذر کرد که اگر خداوند او را از بیماری شفا دهد بهترین آشامیدنی که دوست میداشت و بهترین خوراک را بر خود حرام کند- از خوردن و آشامیدن آن خودداری کند- بهترین خوراک گوشت شتر و بهترین
______________________________
[۱]. آیه ۹۲، سوره شانزدهم- نحل-، این موضوع در تفسیر ابو الفتوح رازی، ج ۷، ص ۱۳۶ هم آمده است.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۴
(۱) آشامیدنی در نظر او شیر شتر بود. گفتند: همچنین است که میگویی. فرمود: خدایا بر ایشان گواه باش. آن گاه فرمود: شما را به خدای سوگند میدهم که جز او خدایی نیست و او تورات را بر موسی نازل فرموده است مگر نمیدانید که نطفه مرد سپید و غلیظ و نطفه زن زرد رنگ و رقیق است، هر یک از این دو که در امتزاج بر دیگری پیشی گیرد، فرزند از لحاظ جنس و شباهت به فرمان خداوند چنان میشود، اگر نطفه مرد پیشی گیرد فرزند به فرمان خدا پسر میشود و اگر نطفه زن پیشی گیرد به فرمان خدا دختر میشود. گفتند: آری همچنین است که میگویی. فرمود: خدایا بر ایشان گواه باش. فرمود: سوگند به خدایی که تورات را به موسی نازل کرده است میدانید که این پیامبر امّی چشمش به ظاهر میخوابد ولی دلش بیدار است.
گفتند: آری همچنین است، اکنون بگو کدامیک از فرشتگان پیش تو میآید و چون آن را بگویی مسلمان میشویم یا راه ما از راه تو جدا خواهد شد. پیامبر (ص) فرمود: جبرئیل است و هیچ پیامبری برانگیخته نمیشود مگر اینکه همان فرشته بر او نازل میشود. گفتند: ما از تو جدا میشویم، اگر فرشته دیگری غیر از جبرئیل میبود از تو پیروی میکردیم و تو را تصدیق مینمودیم. پیامبر (ص) فرمود: چه چیزی مانع از آن است که جبرئیل را تصدیق کنید. گفتند: او دشمن ماست و در این هنگام خداوند متعال این آیه را نازل فرمود:
بگو هر کس دشمن جبرئیل باشد، جبرئیل کسی است که به دستور خداوند قرآن را بر دل تو نازل میکند … تا آخر آن آیه که میفرماید: گویا ایشان نمیدانند.
و در این هنگام دچار خشم الهی بر خشمی شدند.
هاشم بن قاسم از قول سلیمان بن مغیره، از اسحاق بن عبد اللّه بن ابی طلحه نقل میکند پیامبر (ص) به عیادت سعد آمد که بیمار بود. گرمای نیمروزی را آن جا ماند و چون هوا سرد شد و خواست برگردد، سعد دستور داد خری برای رفتن ایشان آماده کنند. اتفاقا خری کندرو بود، روی آن قطیفهیی گستردند و پیامبر (ص) سوار شد. سعد دستور داد پسرش پشت سر پیامبر (ص) سوار شود تا خر را برگرداند. پیامبر فرمودند: اگر او را با من میفرستی باید جلو بنشیند. سعد گفت: هرگز باید پشت سر شما بنشیند. پیامبر فرمود: صاحب چهار پا باید به سمت سر حیوان بنشیند. سعد گفت: ضرورتی ندارد او را بفرستم شما خر را پس بفرستید. گوید، پیامبر (ص) حیوان را پس فرستاد که سخت تیزرو و هموار شده بود.
______________________________
[۱]. آیات ۹۲ تا ۹۶ سوره دوم- بقره- این موضوع در تفسیر تبیان، ج ۱، ص ۳۶۳، آمده است و تفاوتهایی دارد.- م.
[۲]. منظور سعد بن عباده سالار خزرج است که از بزرگان صحابه و انصار است.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۵
(۱) هاشم بن قاسم از قول سلیمان، از ثابت بنانی نقل میکند گروهی از منافقان جمع شده بودند و میان خودشان سخنانی گفته بودند. پیامبر (ص) فرمود: گروهی از شما جمع شده و چنین و چنان گفتهاند، اکنون برخیزید و از خدا آمرزش بخواهید و من هم برای شما طلب آمرزش میکنم. آنها برنخاستند. فرمود: شما را چه میشود؟ برخیزید و از خدا آمرزش بخواهید و من هم برای شما استغفار میکنم. و این موضوع را سه مرتبه تکرار فرمود و سپس گفت: خودتان برمیخیزید یا نام ببرم؟ و فرمود: فلانی برخیز. و همگان اندوهگین و رنگپریده برخاستند.
هاشم بن قاسم از سلیمان، از ثابت، از انس بن مالک روایت میکند که میگفته است من روز جمعهیی کنار منبر ایستاده بودم و پیامبر (ص) خطبه میخواند، یکی از حاضران در مسجد گفت: ای رسول خدا مدتهاست باران نیامده و دامها در معرض نابودی و هلاکند، از خدا بخواهید که برای ما باران نازل فرماید. پیامبر دستها را به آسمان برافراشت و در آن هنگام ما ابری در آسمان ندیدیم. ناگاه ابرها ظاهر شد و چنان بارانی باریدن گرفت که من دیدم بسیاری از اشخاص شجاع ترسیدند و تلاش میکردند زودتر پیش زن و فرزند و به خانه خود برگردند. گوید، هفت شبانروز یعنی تا جمعه بعد پیوسته باران میبارید، در جمعه بعد ضمن خطبه رسول خدا کسی گفت: ای رسول خدا خانهها خراب میشود و مسافران از حرکت باز ماندهاند، از خدا بخواهید تا باران را قطع فرماید. پیامبر (ص) دستها را به آسمان برافراشت و عرض کرد: پروردگارا باران در اطراف ببارد و بر ما نبارد. گوید، ابرها از فراز سر ما و مدینه کنار رفت، گویی ما زیر خیمهیی قرار داشتیم که باران در اطراف ما میبارید و بر ما فرو نمیریخت.
هاشم بن قاسم از سلیمان، از ثابت، نقل میکرد بانویی از انصار خوراک مختصری برای خود فراهم کرد و پخت و به شوهر خود گفت پیش رسول خدا برو و آهسته ایشان را دعوت کن. گوید، آن مرد به حضور پیامبر آمد و آهسته گفت فلانی غذایی آماده ساخته است و دوست میدارم که به خانه ما بیایی. پیامبر (ص) خطاب به مردم گفت: دعوت فلانی را بپذیرید. آن مرد میگوید، من برگشتم و گویی پاهای من یارای کشیدن مرا نداشت، و پیامبر (ص) با مردم آمد، به همسرم گفتم: رسوا شدیم که پیامبر (ص) همراه مردم آمدند.
گفت: مگر نگفتم آهسته و پوشیده به آن حضرت بگو؟ گفتم: چنین کردم. همسرم گفت:
پس خود رسول خدا (ص) داناتر است. مردم آمدند به طوری که صحن حیاط و خانه پر شد
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۶
(۱) و هنوز در کوچه هم منتظر بودند، غذایی به اندازه کف دستی آورد و رسول خدا آن را در ظرف ریخت و دعاهایی فرمود و خطاب به مردم گفت: بیایید یکی یکی بخورید و هر کس سیر شد برخیزید که دوستش بنشیند. گوید، مردی بر میخاست و دیگری مینشست و به این ترتیب همه اهل خانه و حجره و کوچه آمدند و خوردند و سیر شدند و غذای ظرف به حال خود باقی بود و پیامبر فرمود: خودتان بخورید و به همسایگان بدهید.
هشام بن قاسم از سلیمان، از ثابت نقل میکند که میگفته است به انس گفتم: ای ابو حمزه چیزی از معجزات و خوارق عاداتی که از رسول خدا دیده باشی برای ما نقل کن و لطفا از دیگران نقل مکن مگر خودت دیده باشی. گفت: روزی پیامبر (ص) نماز ظهر را گزارد و سپس رفت بر سکویی نشست که معمولا جبرئیل آن جا بر آن حضرت نازل میشد، بلال آمد و برای نماز عصر اذان گفت، هر کسی در مدینه خانه داشت برای تجدید وضو و قضای حاجت بیرون رفت و گروهی از مهاجران که خانه نداشتند، همان جا نشسته بودند، کاسه دهانه گشادی که در آن آب بود برای پیامبر آوردند، در عین حال کاسه چندان کوچک بود که تمام کف دست رسول خدا در آن جا نمیگرفت. پیامبر (ص) چهار انگشت خود را در کاسه نهاد و فرمود بیایید وضو بگیرید. دست آن حضرت همچنان در کاسه بود و همگی از همان آب اندک وضو گرفتند. گوید، گفتم: ای ابو حمزه چند نفر بودند؟ گفت: بین هفتاد تا هشتاد نفر.
عفان بن مسلم و سلیمان بن حرب و خالد بن خداش همگی از قول حمّاد بن زید، از ثابت، از انس نقل میکنند که میگفته است پیامبر (ص) آب خواست. برایش در کاسه سرگشادی آب آوردند. پیامبر دست خود را در کاسه نهاد و آب از سر انگشتان او چون چشمه میجوشید و همگی از آن نوشیدیم. انس میگوید، من ایشان را شمردم بین هفتاد تا هشتاد نفر بودیم، ولی خالد بن خداش میگوید، آن گروه وضو گرفتند.
عفان بن مسلم از حمّاد بن سلمه، از ثابت، از انس بن مالک نقل میکند که میگفته
______________________________
[۱]. در نهایه الارب، ج ۱۸، ص ۳۱۴، این موضوع را به جابر بن عبد اللّه انصاری نسبت داده است.- م.
[۲]. این هاشم بن قاسم که محمد بن سعد در طبقات از او بسیار نقل میکند معروف به ابو نضر بغدادی و متولد ۱۳۴ و در گذشته ۲۰۷ هجری و اصلا خراسانی است. او در بغداد چهار هزار حدیث املا کرده است و اهل بغداد به او مباهات میکردهاند، رک: میزان الاعتدال، ذیل شماره ۹۱۸۸ و تهذیب التهذیب، ج ۱۱، ص ۱۸ و زرکلی، الاعلام، ج ۹، ص ۵۰٫- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۷
(۱) است وقت نماز فرا رسید، گروهی که منزل آنها نزدیک و همسایه مسجد بودند برای وضو گرفتن رفتند و حدود هفتاد هشتاد نفر باقی ماندند که راهشان دور بود. پیامبر (ص) پیاله کوچکی را که پر آب هم نبود خواست و انگشتان خود را در آن نهاد و برای آنها آب میریخت و میفرمود وضو بگیرید. و همگان وضو گرفتند و در حالی که در پیاله به همان اندازه آب وجود داشت.
ابو الولید هشام بن عبد الملک طیالسی از حزم بن ابی حزم میگفت که از حسن بصری شنیده که انس بن مالک میگفته است پیامبر (ص) روزی همراه گروهی از اصحاب در خارج مدینه حرکت میفرمود، وقت نماز فرا رسید و مردم آب نیافتند که وضو بگیرند و گفتند: ای رسول خدا آب برای وضو نداریم. و مردم از این جهت ناراحت بودند. یکی از آنها قدحی آورد که اندکی آب در آن بود. پیامبر (ص) آن را گرفت، نخست خود وضو ساخت و سپس چهار انگشت خود را در قدح نهاد و فرمود: بیایید وضو بگیرید و مردم همگی وضو گرفتند. از انس پرسیدند شمار آنها چند نفر بود گفت: هفتاد نفر یا حدود آن.
ابو حذیفه موسی بن مسعود نهدی از عکرمه بن عمار، از ایاس بن سلمه، از قول پدرش نقل میکند که میگفته است هزار و چهار صد نفر بودیم، به حدیبیه رسیدیم، چاه آب حدیبیه حتی پنجاه گوسفند را سیراب نمیکرد و تشنگی میکشیدند. پیامبر (ص) بر لبه چاه نشست، دعا فرمود یا آب دهان در چاه افکند. چندان آب از چاه جوشید که همگی آب نوشیدیم و آب برداشتیم.
خلف بن ولید ازدی از خلف بن خلیفه، از ابان بن بشر، از قول پیر مردی از اهل بصره نقل میکرد که میگفته است نافع برای ما نقل کرد که همراه پیامبر بودیم و شمار ما چهار صد مرد بود، پیامبر (ص) در جایی که آب نبود، فرود آمد. برای مردم دشوار بود ولی چون دیدند رسول خدا (ص) پیاده شد آنها هم فرود آمدند. ناگاه ماده بزی پیدا شد که دارای شاخهای تیزی بود و پیش رسول خدا آمد. پیامبر او را دوشید و تمام لشکر و خودش از شیرش آشامیدند و سیر و سیراب شدند. گوید، پیامبر فرمود: ای نافع این بز را نگهدار گرچه نمیبینم که بتوانی آن را نگه داری، و چون پیامبر چنین فرمود چوبی را محکم به زمین کوبیدم و قطعه ریسمانی گرفتم و بز را محکم بستم. پیامبر (ص) و مردم خوابیدند، من هم خوابیدم و چون از خواب بیدار شدم دیدم ریسمان باز شده است و بز نیست. حضور پیامبر آمدم و موضوع را گفتم که بز رفته است. فرمود: مگر به تو نگفتم که نمیتوانی آن را
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۸
(۱) نگهداری، همان کسی که آوردش همو بردش.
عتاب بن زیاد و ابو العباس احمد بن حجاج که هر دو خراسانی هستند گفتند عبد اللّه بن مبارک، از اوزاعی، از مطّلب بن حنطب مخزومی، از عبد الرحمن بن ابو عمره انصاری نقل میکردند که میگفته است پدرم میگفت در یکی از جنگها همراه رسول خدا بودیم و مردم گرفتار گرسنگی شدند و از پیامبر (ص) اجازه گرفتند که بعضی از شتران خود را بکشند و گفتند ببینیم شاید خداوند پس از آن ما را به گشایشی برساند. چون عمر بن خطاب متوجه شد ممکن است پیامبر اجازه فرمایند گفت: چطور ممکن است مرکبهایمان را بکشیم زیرا فردا با دشمن در حال گرسنگی و پیاده برخورد میکنیم، اگر مصلحت بدانید دستور دهید مردم باقیماندههای خوراک خود را بیاورند و جمع شود و دعا فرمایید که خداوند برکت دهد. مردم هر کدام اندکی از خوراکشان را که باقی مانده بود آوردند، غالبا هر کسی یک مشت و آنکه از همه بیشتر داشت یک کیلو خرما آورد. پیامبر برخاست و مدتی دعا فرمود و آن گاه سپاهیان را فرا خواند و ایشان با جوالهای خود آمدند و دستور فرمود جوالها را پر کنند، هیچ جوالی باقی نماند مگر اینکه پر شد و هنوز از آن خرما باقی بود. پیامبر (ص) چنان تبسم فرمود که دندانهایش پیدا شد و گفت: گواهی میدهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و گواهی میدهم که من رسول خدایم و خداوند روز قیامت به هیچ بندهیی که به این دو موضوع مومن باشد، برخورد نمیفرماید مگر اینکه از آتش در امان میداردش.
هاشم بن قاسم از سلیمان بن مغیره، از ثابت بنانی، از عبد اللّه بن رباح، از ابو قتاده نقل میکند که در یکی از سفرها شامگاهی پیامبر فرمود شما از اکنون تا فردا باید شب روی کنید و ان شاء اللّه فردا به آب خواهید رسید. چون شب از نیمه گذشت من دیدم پیامبر روی شتر چرت زد و کمی کج شد، بدون اینکه بیدارش کنم او را روی مرکب راست کردم. پیامبر روی شتر خود درست قرار گرفت و چون مدتی گذشت دو باره چرت زد و من بدون اینکه بیدارش کنم آن حضرت را روی مرکب راست کردم چون اواخر شب و نزدیکیهای سحر فرا رسید، پیامبر چرت زد به طوری که خیلی متمایل به زمین شد و نزدیک بود بیفتد. چون ایشان را راست کردم سر خود را بلند فرمود و پرسید: کیستی؟ گفتم: ابو قتادهام. فرمود: از چه وقتی این طور کنار من حرکتی میکنی؟ گفتم: از اول شب تاکنون. فرمود: خداوند تو را حفظ کند که از پیامبرش نگهبانی کردی، و فرمود: آیا ما از سپاه و مردم جدا شدهایم؟ آیا کسی را میبینی؟ مثل اینکه میل داشت فرود آید و بخوابد. گفتم: این یک سوار که میبینم آن هم
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۶۹
(۱) سوار دیگر و جمع ما هفت سوار شدیم. پیامبر (ص) از راه به کناری کشید و سر خود را روی دهانه زین نهاد و خوابید و فرمود مواظب باشید نمازمان قضا نشود. ولی نخستین کس که بیدار شد از تابش آفتاب بود و همگی ناراحت برخاستیم. پیامبر فرمود: سوار شوید. و سوار شدیم، آن قدر به راه ادامه دادیم تا آفتاب کاملا بالا آمد، در این هنگام پیامبر (ص) پیاده شد و کوزه آب مرا خواست و همگی یکی یکی وضو گرفتیم و کمی آب در آن باقی ماند. پیامبر (ص) فرمود: این کوزه خودت را حفظ کن که آن را خبر مخصوصی خواهد بود. آن گاه اذان گفته شد و پیامبر (ص) نخست دو رکعت نافله نماز صبح را بجا آورد و سپس نماز صبح را گزارد همان طور که همیشه انجام میداد، و فرمود سوار شوید. و سوار شدیم، بعضی از ما با دیگری آهسته صحبت میکردند. پیامبر (ص) فرمود: چه میگویید که نمیشنوم. گفتیم: درباره قضا شدن مازمان صحبت میکنیم. فرمود: مگر نباید به من اقتدا کنید، در خواب ماندن گناهی نیست، گناه از آن کسی است که قضای نمازش را تا وقت فرا رسیدن نماز دیگر به تاخیر اندازد، هر کس چنین اتفاقی برایش افتاد هر گاه بیدار شد، نمازش را قضا کند و فردای آن روز هم به موقع و وقت اصلی نمازش را اعاده کند. آن گاه فرمود: خیال میکنید که مردم چه کردهاند؟ گوید، ابو بکر و عمر به مردم میگفتند پیامبر (ص) به شما وعده داده است که به آب میرسید و امکان ندارد که خلاف آن صورت گیرد یا از شما عقب بماند. برخی از مردم هم به دیگران میگفتند پیامبر (ص) همین اطراف است و اگر از ابو بکر و عمر اطاعت کنید کامیاب میشوید.
ابو قتاده گوید: نزدیک نیمروز که هوا بشدت گرم شده بود پیش مردم رسیدیم و مردم میگفتند: ای رسول خدا از تشنگی هلاک شدیم. فرمود: هلاکی بر شما نیست. پیاده شد و فرمود کاسه کوچک مرا بیاورید و کوزه مرا خواست و از آن در پیاله آب میریخت و به مردم میآشاماند. مردم که چنان دیدند هجوم آوردند. فرمود: آرام باشید و راحت آب بخورید، همگی سیراب خواهید شد. و پیامبر (ص) همچنان آب میریخت و به آنها میداد به طوری که همگی نوشیدند و کسی جز من و ایشان باقی نماند. پیامبر در کاسه آب ریخت و فرمود: بنوش. گفتم: ای رسول خدا من نمیآشامم تا شما بیاشامی. فرمود: ساقی باید آخرین نفری باشد که آب بیاشامد. و من آشامیدیم و آن گاه پیامبر (ص) آشامید، بعد هم مردم به آب فراوانی رسیدند که همگی آب برداشتند. عبد اللّه بن رباح میگوید: من در همین مسجد جامع شما این حدیث را نقل میکردم، عمران بن حصین گفت، ای جوان دقت کن و
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۰
(۱) با دقت حدیث را بگو و من خودم یکی از مسافران آن شب بودم. من گفتم: ای ابو نجید تو داناتری. او گفت: تو از کدام گروهی؟ گفتم: از انصارم. گفت: شما به حدیث مربوط به خودتان داناترید برای مردم بگو. من گفتم. عمران گفت: من در آن شب حضور داشتم و گمان نمیکنم کسی از مردم این موضوع را مانند تو حفظ کرده باشد.
ابو محمد فضیل بن عبد الوهاب غطفانی از شریک، از سماک، از ابو ظبیان، از ابن عباس نقل میکند مردی به حضور پیامبر آمد و گفت: به چه دلیل تو پیامبری؟ فرمود:
اگر چیزی از این درخت خرما بپرسم و به من پاسخ دهد ایمان میآوری؟ گفت: آری. پیامبر آن درخت را صدا زد و پاسخ داد و آن مرد مسلمان شد و ایمان آورد.
هاشم بن قاسم از شعبه، از عمرو بن مرّه، از حصین بن عبد الرحمن از سالم بن ابو الجعد، از جابر بن عبد اللّه نقل میکردند که میگفته است در جنگ حدیبیه گرفتار تشنگی شدیدی شدیم، به حضور پیامبر (ص) رفتیم و برابر ایشان جام آبی بود. انگشتان خود را در آن نهاد و فرمود به نام خدا شروع کنید، و آب از میان انگشتان آن حضرت جوشید همچون چند چشمه، و همگی سیراب شدیم و کفایت کرد. حصین در حدیث خود چنین نقل میکرد که جابر گفت، آشامیدیم و وضو گرفتیم.
هاشم بن قاسم از سلیمان بن مغیره، از ثابت بنانی، از عبد الرحمن بن ابو لیلی، از مقداد نقل میکند که میگفته است من و دو دوستم در حالی به مدینه رسیدیم که از فرط خستگی کور و کر شده بودیم. از اصحاب رسول خدا خواستیم که ما را میهمان کنند ولی کسی نبود که از ما پذیرایی کند، ناچار پیش رسول خدا رفتیم و ما را به خانه خود برد، آن جا سه بز بود که رسول خدا فرمود شیرشان را بدوشیم و میان خودمان تقسیم کنیم. گوید: ما بزها را میدوشیدیم و هر کس سهم خود را میآشامید و برای پیامبر (ص) هم کنار گذاشتیم.
میگوید: پیامبر (ص) معمولا شبها بر میخاست و سلامی میداد که نه کسی از خواب بیدار میشد و در عین حال کسی که بیدار بود میشنید. گوید: پیامبر (ص) به مسجد میرفت و نماز میگزارد و بعد برمیگشت و شیر خود را مینوشید. مقداد میگوید: شبی شیطان به سراغ من آمد و در من ایجاد وسوسه کرد که پیامبر (ص) در خانه انصار چیزی میخورد و احتیاجی به این شیر ندارد آن را بخور. و این وسوسه چندان ادامه یافت که من شیر را آشامیدم، همین که آن شیر در شکم من جا گرفت و دیگر کاری از من ساخته نبود، به پشیمان کردن من پرداخت و گفت ای وای بر تو، چکار کردی؟ چرا شیری را که مخصوص
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۱
(۱) محمد (ص) بود نوشیدی، او میآید و چون شیر را نبیند بر تو نفرین میکند و نابود میشوی و دنیا و آخرت تو از میان میرود. مقداد میگوید: من قطیفهیی پشمی داشتم و کوتاه بود چنانکه اگر روی سرم میکشیدم پاهایم بیرون میماند و اگر روی پاهایم میکشیدم سرم بیرون میماند، خواب به سراغ من نمیآمد ولی دو دوست من راحت خوابیدند.
پیامبر (ص) طبق معمول آمد و سلام داد و به مسجد رفت و نماز گزارد و برگشت و روی ظرف شیر خود را کنار زد که بیاشامد، در آن چیزی ندید. سر به آسمان بلند کرد و من گفتم هم اکنون رسول خدا بر من نفرین میکند و نابود میشوم. ولی پیامبر (ص) فرمود: خدایا هر کس مرا خوراک میدهد او را خوراک بده و هر کس به من آب و مایع مینوشاند سیرابش فرمای. مقداد میگوید: من قطیفهام را به خود پیچیدم و کاردی برداشتم و به سراغ بزها رفتم و به دست کشیدن به پشت و پهلوی آنها پرداختم که ببینم کدامیک چاقتر است که همان را برای پیامبر (ص) بکشم. دیدم پستانهای هر سه پر شیر است، ظرفی را که مخصوص خاندان پیامبر (ص) بود برداشتم و در آن شیر دوشیم به طوری که آن ظرف پر شد، برداشتم و حضور پیامبر (ص) آوردم. گوید، پیامبر (ص) فرمود: امشب شیر خود را نوشیدهاید؟ من گفتم: ای رسول خدا، شما بیاشام. پیامبر آشامید و سپس ظرف را به من داد و فرمود: بیاشام. گفتم: ای رسول خدا، شما بیاشام. آن حضرت دوباره نوشید و بعد به من لطف کرد و من گرفتم و بقیه آن را آشامیدم و چون فهمیدم که پیامبر (ص) کاملا سیراب شدند و دعای ایشان در مورد من آثار فراوانی خواهد داشت، خندیدم و از شادی چنان میخندیدم که به زمین افتادم. پیامبر فرمودند: آرام بخند، صدایت را بگیر. گفتم: ای رسول خدا داستان امشب من چنین و چنان بود و چکاری کردم. فرمود: این رحمتی از خدا بوده است، آیا میل نداری دو دوست خود را هم بیدار کنی و از این شیر بنوشند؟ گفتم: سوگند به کسی که تو را بر حق مبعوث فرموده است وقتی شما سیراب شدید و خودم هم از آن نوشیدم دیگر برای من مهم نیست هر کس میخواهد بیاشامد.
هاشم بن قاسم از ابو خیثمه زهیر، از سلیمان اعمش، از قاسم نقل میکند که عبد اللّه بن مسعود میگفت خیال نمیکنم این عنایتی که نسبت به من شده است برای کسانی که پیش از من مسلمان شده باشند صورت گرفته باشد. پیامبر (ص) پیش من آمدند و من مشغول چراندن گوسپندان خانوادهام بودم، فرمود: گوسپندانت شیر دارند؟ گفتم: نه. پیامبر میشی را گرفت و دست به پستانش کشید پر شیر شد، به طوری که شیر از آن میچکید.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۲
(۱) علی بن محمد بن عبد اللّه بن ابو سیف قرشی، از ابو زکریای عجلانی، از محمد بن کعب قرظی، همچنین علی بن مجاهد از محمد بن اسحاق، از عاصم بن عمرو بن قتاده، از محمود بن لبید، از ابن عباس، از سلمان نقل میکنند که میگفته است به حضور پیامبر رسیدم و ایشان در تشییع جنازه مردی از اصحاب خود بود و چون دید که من میآیم فرمود پشت سرم برو و ردای خود را کناری زد و من مهر نبوت را دیدم و بوسیدم بعد برگشتم و حضور پیامبر آمدم و برابرش نشستم. فرمود: برای آزادی خودت با صاحبت قراردادی بنویس و قرار شد به صاحب خودم سیصد نهال خرما و چهل وقیه طلا بدهم. پیامبر (ص) به مسلمانان فرمود: این برادر خودتان را یاری دهید و هر کس یکی و دو تا و سه تا نهال برای من آوردند تا آنکه سیصد نهال جمع شد. گفتم: اینها را چگونه بکارم، فرمود: برو به دست خودت برای هر یک حفرهیی بکن. من این کار را کردم و به پیامبر (ص) خبر دادم آمد و با دست خویش نهالها را در حفره نهاد و حتی یکی از آنها خشک نشد و همگی سبز شد.
پرداخت طلا باقی مانده بود، اتفاقا همان جا بودم که برای ایشان قطعه طلایی به اندازه تخم کبوتری از طلاهای زکات آوردند، فرمود: این برده فارسی که پیمان نامه آزادی برای خودش نوشته بود کجاست؟ من برخاستم، فرمود: این را بگیر و وام خود را بپرداز. گفتم:
این کافی نیست پیامبر (ص) بر آن زبان کشید و از آن چهل وقیه وزن کردم و پرداختم و همان قدر هم باقی ماند.
علی بن محمد از صلت بن دینار، از عبد اللّه بن شقیق، از ابو صخر عقیلی نقل میکند که میگفته است به مدینه رفتم و پیامبر (ص) را دیدم که میان ابو بکر و عمر حرکت میکرد، در این هنگام مردی یهودی که بخشی از تورات را همراه داشت و بر بالین برادرزاده بیمارش آن را میخواند، دیدیم. پیامبر (ص) فرمود: ای یهودی تو را سوگند میدهم به حق کسی که تورات را بر موسی نازل فرموده و دریا را برای ایشان شکافته است آیا در تورات خودت نشانی و صفت و تاریخ خروج مرا نخواندهای؟ او با سر خود اشاره کرد که نه، پسر برادرش گفت: ولی من سوگند به کسی که تورات را فرو فرستاده و دریا را برای بنی اسرائیل شکافته است، شهادت میدهم که او نشانیها و صفات و مژده خروج و زمان مبعث تو را دیده است و من گواهی میدهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و تو فرستاده و رسول خدایی. پیامبر فرمود: این یهودی را از بالین دوست خود بلند کنید و آن جوان مرد و رسول خدا بر او نماز گزارد و او را دفن فرمود.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۳
(۱) علی بن محمد از یعقوب بن داود، از قول پیر مردی از بنی جمح نقل میکند چون پیامبر (ص) به خیمه ام معبد رسید، [به هنگام هجرت] فرمود: غذایی هست و میتوانی ما را میهمان کنی؟ گفت: نه. پیامبر و ابو بکر رفتند، پسرش با چند بره که آنها را به چرا برده بود برگشت و پرسید این سیاهی که از ما دور میشود چیست؟ گفت: دو سه نفری بودند، خواستند میهمانشان کنم گفتم چیزی نداریم. پسر، خود را به پیامبر و همراهان رساند و پوزش خواست و گفت: مادرم زنی ضعیف است و پیش ما آنچه احتیاج داشته باشید، فراهم است. پیامبر (ص) فرمود: برو و میشی از گوسپندانت را بیاور، او آمد و میشی را که پستانهایش خشک بود گرفت. مادرش گفت: کجا میبری؟ گفت: او از من ماده گوسپندی خواست، گفت: میخواهند چکار کنند؟ گفت: هر چه دوست دارند. پیامبر (ص) به پستان حیوان دست کشید پر شیر شد و آن را دوشید به طوری که ظرف پر شیر شد و پستانهای حیوان هم همچنان پر شیر بود. پیامبر فرمود: این را پیش مادرت ببر و میش دیگری بیاور، پسر ظرف شیر را پیش مادر آورد، مادر گفت: این از کجا فراهم شد؟ گفت: از شیر فلان میش. مادر گفت: این چگونه ممکن است، امکان ندارد یک قطره شیر داشته باشد، سوگند به لات که باید این همان مردی باشد که در مکه از آیین برگشته است و از آن شیر نوشید. پسر میش دیگری به حضور پیامبر آورد و رسول خدا آن را دوشید و ظرف را پر کرد و به پسر گفت: بنوش و پستانهای حیوان همچنان پر شیر بود، و فرمود: میش دیگری بیاور و آورد.
پیامبر آن را دوشید و به ابو بکر داد که بنوشد و فرمود یکی دیگر بیاور، آورد و دوشید و خود نوشید و پستانهای آنان همچنان همگی پر شیر بود.
علی بن محمد از حسن بن دینار، از حسن نقل میکند که میگفته است روزی همچنان که پیامبر (ص) در مسجد خود بود، ناگاه شتر نری که رم کرده بود، وارد مسجد شد و سر خود را در دامن پیامبر نهاد و صدایی از گلوی خود برآورد. پیامبر فرمود: این شتر نر میگوید از مردی است که میخواهد او را برای تهیه گوشت میهمانی بکشد و آمده است و کمک میخواهد. مردی گفت: ای رسول خدا این شتر از فلان مرد است که چنین تصمیم دارد. پیامبر (ص) آن مرد را احضار فرمود و از او سوال کرد و گفت که چنین تصمیمی دارم و از او خواست که آن شتر را نکشد و او پذیرفت.
______________________________
[۱]. داستان ام معبد با تفصیل بیشتری در صفحات آینده، بخش هجرت رسول خدا، خواهد آمد و آنجا به گونه دیگری است که ملاحظه خواهید کرد.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۴
(۱) علی بن محمد از حباب بن موسی سعیدی، از جعفر بن محمد (ع)، از پدرش نقل میکرد که علی بن ابو طالب (ع) میفرموده است شبی را بدون غذا به روز آوردیم، من صبح از خانه بیرون رفتم، بعد که برگشتم دیدم فاطمه (ع) اندوهگین است، گفتم: تو را چه میشود؟ گفت: دیشب شام نخوردیم امروز هم غذایی نداریم و برای شب هم چیزی نداریم.
من بیرون آمدم و پولی قرض کردم و توانستم با یک درهم مقداری گوشت و آرد تهیه کنم، به خانه برگشتم. فاطمه (ع) گوشت و آرد را آماده ساخت و پخت و چون غذا آماده شد، فرمود: چه خوب است بروی و پدرم را دعوت کنی. من به سراغ رسول خدا آمدم و دیدم که میان مسجد دراز کشیده و میفرماید از گرسنگی به خدا پناه میبرم. گفتم: پدر و مادرم فدای شما، ما غذا داریم پیش ما بیایید. پیامبر در حالی که به من تکیه داده بود، وارد خانه ما شد و دیگ همچنان میجوشید، فرمود: ظرفی برای عایشه فراهم کن و فاطمه (ع) برای عایشه در بشقابی غذا کشید. سپس پیامبر فرمود: برای حفصه و دیگر همسرانش هم از آن غذا جداگانه بکشد و چنان کرد. آن گاه فرمود: اکنون برای شوهر و پدرت غذا بکش و چنان کرد. فرمود: برای خودت غذا بکش. میگوید، دیگ را برداشتم و آن همچنان پر بود و مدتی از آن دیگ میخوردیم.
علی بن محمد از یزید بن عیاض بن جعدبه لیثی، از نافع، از سالم، از علی بن ابی طالب (ع) نقل میکند که میفرمود پیامبر (ص) در مکه به خدیجه دستور داد غذای مختصری تهیه کند و چنان کرد و به من فرمود مردان خاندان عبد المطلب را دعوت کن و چهل نفر را دعوت کردم. پیامبر فرمود: غذایت را بیاور، من ظرف تریدی آوردم که معمولا یکی از آنها به تنهایی آن مقدار میخورد و همگی از آن خوردند و سیر شدند. آن گاه پیامبر فرمود برای آنها آب بیاور و ظرف آب [در برخی روایات شیر] آوردم و به اندازهیی بود که یکی از ایشان سیراب میشد و حال آنکه همگی نوشیدند و سیراب شدند. ابو لهب گفت:
محمد (ص) شما را جادو کرده است و پراکنده شدند و رسول خدا چیزی نفرمود. چند روزی گذشت پیامبر (ص) دوباره برای ایشان چنان غذایی تهیه فرمود و به من دستور داد ایشان را جمع کردم و غذا خوردند، آن گاه پیامبر به ایشان فرمود: چه کسی مرا در این راه یاری میکند و پاسخ مثبت میدهد تا در نتیجه برادر من باشد و بهشت هم برای او خواهد بود؟ من که از همه کوچکتر و ضعیفتر بودم، گفتم: من، و ایشان همگی سکوت کردند.
سپس گفتند: ای ابو طالب پسرت را میبینی؟ گفت: آزادش بگذارید که او از پسر عمویش
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۵
(۱) هرگز چیزی جز خیر نخواهد دید.
علی بن محمد از ابو معشر، از زید بن اسلم و دیگران نقل میکند چشم قتاده بن نعمان تیر خورد به طوری که از حدقه بیرون آمد و روی گونهاش آویخته شد، پیامبر (ص) با دست خود چشم او را در جایش نهاد و آن چشم قتاده از چشم دیگرش سالمتر و زیباتر بود.
علی بن محمد از ابو معشر، از زید بن اسلم و یزید بن رومان و اسحاق بن عبد اللّه بن ابی فروه و دیگران نقل میکند شمشیر عکاشه بن محصن در جنگ بدر شکست و پیامبر (ص) قطعه چوبی از درختی به او داد که در دست او مبدل به شمشیر بسیار برنده تیز و استواری شد.
علی بن محمد از علی بن مجاهد، از عبد الاعلی بن میمون بن مهران، از پدرش نقل میکند که عبد اللّه بن عباس میگفت است پیامبر (ص) به ستونی که در مسجد بود تکیه میداد و خطبه ایراد میفرمود و چون منبر را ساختند و پیامبر به منبر رفت، آن ستون شروع به نالیدن کرد و پیامبر (ص) فرو آمد و آن ستون را در آغوش گرفت و آرام شد.
علی بن محمد از ابو معشر، از زید بن اسلم و دیگران نقل میکند که میگفتهاند چون سراقه بن مالک بعد از آنکه با چوبههای فالگیری خود فال گرفت و سه مرتبه تیری بیرون آمد که بر آن نوشته بود، بیرون نرود. به تعقیب پیامبر (ص) پرداخت و به ایشان نزدیک شد و پیامبر (ص) دعا فرمود که دست و پای اسبش در زمین فرو شود و چنان شد.
سراقه گفت: ای محمد (ص) از خدا بخواه که اسب من آزاد شود و من اشخاصی را هم که به تعقیب تو باشند، برمیگردانم. پیامبر گفت: پروردگارا اگر راست میگوید اسبش را آزاد فرمای و دست و پای اسب او از زمین بیرون آمد.
محمد بن عمر واقدی از حکم بن قاسم، از زکریاء بن عمرو، از قول پیر مردی قرشی نقل میکرد چون بنی هاشم از تسلیم کردن پیامبر (ص) به قریش خودداری کردند، قرشیان پیمان نامهیی نوشتند که به بنی هاشم دختری را به همسری ندهند و از ایشان دختری را به همسری نگیرند و چیزی به آنها نفروشند و چیزی از آنها نخرند و در هیچ کاری با آنها همکاری نکنند، حتی با آنها سخن نگویند. بنی هاشم سه سال در درهیی که به نام ایشان بود، محاصره بودند، فرزندان مطلب بن عبد مناف هم با بنی هاشم موافقت کردند و در آن دره سکونت گزیدند و فقط ابو لهب مخالفت کرد و همراه بنی هاشم نبود، چون سه سال گذشت
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۶
(۱) خداوند متعال پیامبر را آگاه فرمود که موریانه تمام مواد آن عهد نامه را که حاکی از ظلم و ستم بوده از میان برده است و فقط اسامی خداوند که در آن بوده باقی مانده است.
پیامبر (ص) این موضوع را به اطلاع ابو طالب رساند. ابو طالب گفت: ای برادرزاده آیا اینکه میگویی راست است؟ فرمود: آری به خدا سوگند، و ابو طالب این موضوع را برای برادران خود گفت و آنها گفتند درباره این سخن محمد (ص) چگونه تصور میکنی؟ گفت: به خدا سوگند که تاکنون هرگز دروغ نگفته است، گفتند: عقیدهات چیست؟ گفت: معتقدم که بهترین جامههای خود را بپوشید و پیش قریش برویم و پیش از آنکه این خبر به اطلاع آنها برسد، خودمان بگوییم. گوید، بنی هاشم بیرون آمدند و وارد مسجد الحرام شدند و به طرف حجر اسماعیل حرکت کردند که معمولا فقط سالخوردگان و خردمندان قریش آن جا مینشینند، آنان برخاستند ببینند ابو طالب چه میگوید. ابو طالب گفت: ما برای کاری آمدهایم که چون برای شما درستی آن معلوم شد پاسخ به ما دهید، گفتند: خوش آمدید و امیدواریم بتوانیم شما را خوشنود کنیم، چه میخواهی؟ ابو طالب گفت: این برادرزادهام که هرگز به من دروغ نگفته است، خبر داده است که خداوند بر پیمان نامه شما که نوشتهاید موریانه انداخته است و موریانه آنچه ظلم و ستم که در آن بوده زدوده و از میان برده است و اموری هم که منجر به قطع پیوند خویشاوندی بوده از میان رفته است و فقط آنچه که نام خدا در آن است باقی مانده است، اگر برادرزادهام راست گفته باشد شما از این بداندیشی دست بردارید و اگر دروغ گفته باشد او را به شما تسلیم میکنم، میخواهید بکشیدش و میخواهید زنده نگهداریدش. گفتند: بسیار پیشنهاد منصفانهای کردی.
فرستادند پیمان نامه را آوردند [این پیمان نامه در داخل کعبه از سقف آویخته بوده است.]. چون حاضر کردند، ابو طالب گفت آن را بخوانید. چون آن را گشودند دیدند همان طوری است که رسول خدا (ص) فرموده است و همه چیز آن جز اسامی خداوند از بین رفته است. گوید، ایشان سخت ناراحت شدند و سر به زیر افکندند. ابو طالب گفت: آیا بر شما روشن شد که شما شایستهتر برای ظلم و قطع رحم و زشتی هستید؟ و هیچ کس از ایشان پاسخ نداد.
گروهی از مردان قریش دیگران را نسبت به رفتاری که با بنی هاشم کردهاند سرزنش
______________________________
[۱]. موضوع این پیمان نامه با شرح و تفصیل بیشتر و اسامی پیشگامان قریش برای لغو آن در منابع دیگر آمده است، به ابن هشام، سیره، ج ۱، ص ۳۸۰- ۲۷۵ و بحار الانوار، ج ۱۹، ص ۴- ۱ مراجعه فرمایید.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۷
(۱) کردند و اندکی بعد آن پیمان را شکستند.
ابو طالب به دره برگشت و میگفت: ای گروه قریش چرا باید ما محاصره و زندانی باشیم و حال آنکه موضوع روشن شد؟ گوید، ابو طالب و یارانش میان پرده کعبه و دیوار کعبه رفتند و عرض کردند: پروردگارا ما را به آنها که بر ما ستم و قطع رحم کردند و امور حلال را برای ما حرام ساختند یاری ده و پیروز فرمای، و سپس برگشتند.
عبد اللّه بن جعفر رقّی از عبید اللّه بن عمرو، از ابن عقیل، از جابر یا از کس دیگری نقل میکند نخستین خبری که در مدینه در مورد پیامبری رسول خدا (ص) شایع شد چنین بود که زنی از مدینه همزادی از جن داشت و به صورت پرندهیی آمد و روی دیوار خانهاش نشست، زن گفت: فرود آی و بنشین تا سخن بگوییم و به ما خبر بده و ما به تو خبر بگوییم.
گفت: در مکه پیامبری برانگیخته شده که زنا را حرام کرده و آرام و قرار را از ما ربوده است.
______________________________
[۱]. این خبر قبلا هم از حضرت علی بن حسین سجاد (ع) نقل شد.- م.
ترجمه الطبقات الکبری ،ج۱،ص:۱۷۸
(۱)
برگرفته از کتاب طبقات الکبری نوشته: ابن سعد، محمد بن سعد ترجمه: محمود مهدوی دامغانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *