حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

ذکر خلافت عمر بن الخطاب

چون عمر بر مسند خلافت متمکّن گردید گویند: بساط عدل بگسترانید «۱» که در تمامی بلاد عرب از مکّه تا مصر و شام و حلب و ممالک فارس و عراق و عرب و عجم و اکثر خراسان از ترک و دیلم، زبر دستان را یارای آن نبود که بر زیر دستان ستم کنند، از ترس و بیم خلیفه تا به مرتبه ای که می آرند که او را پسری بود و با آن پسر او را بغایت سری بود و پیوسته با وی طعام و شراب خوردی و در خلأ و ملأ بی او صحبت نداشتی.
این پسر با وجود چنان پدر در کوچه های مدینه می گشت. اتفاقا به در سرایی رسید، آواز نی و چغانه شنید، گفت: این مردم را از این امر منکر نهی کنم و احتساب «۲» نموده از عذاب خدا و ایذاء خلیفه بترسانم. به خانه درآمد، زنی دید جامه به تکلف پوشیده و دانه های قیمتی از لعل و یاقوت بر خود بسته، چون چشمش بر آن زن افتاد آتش محبت در سینه او بر افروخت و خرمن احتسابش از شعله مودّت بسوخت و آن زن گاهی کرشمه می نمود و گاهی جان ربایی می فرمود تا او را در خلوت خود درآورد و خمر خوردند و صحبت داشتند تا آن زن از او حامله شد. چون این قضیه فاش گردید و این قصه به مجلس خلیفه رسید گریبان پسر گرفتند و نزد پدرش بردند، اعتراف نمود که خمر خوردم و زنا کردم و حالا خود را به حضرت تو سپردم. بیت:
______________________________
(۱)- عدالت گستری خلیفه دوّم نه تنها مورد قبول و اتّفاق محقّقان و دانشمندان اسلامی خصوصا عالمان شیعی مذهب نیست بلکه برخی سخت بر او تاخته اند و خصوصا اقدام وی در تبعیض مسلمانان در دریافت مستمری از بیت المال و اعمال امتیازاتی از قبیل سبقت در اسلام، هجرت، شرکت در بدر و … در این باره را بر او ایراد گرفته و تبعیض نژادی بین عرب و عجم- که در مواردی از او سر زده است- را بر او خرده گرفته اند و انگیزه قتل وی توسط ابو لؤلؤی ایرانی تبار غیر عرب را هم همین برخورد ناروا و خلاف اصول اسلامی خلیفه دانسته. اگر مؤلف ما در اینجا اینگونه از خلیفه دوّم و عدالت گستری وی سخن می گوید، بنا بر عللی است که در مطلب منقول از آقای اسماعیل آموزگار در مقدمه، آورده ایم.
در خصوص ایرادات وارد بر خلیفه دوّم در این باره بنگرید به: دلائل الصدق مرحوم محمد حسن مظفر؛ الصحیح من سیره النبی الاعظم (ص)، سید جعفر مرتضی عاملی؛ سلمان فارسی، سید جعفر مرتضی عاملی، ترجمه محمّد سپهری، ص ۹۳- ۱۵۲٫
(۲)- ب: «اجتناب».
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۰۴ ما بنده ایم و مصلحت ما رضای توست خواهی ببخش و خواه بکش رأی رأی توست عمر فرمود تا پیراهنش از بدن کشیدند و اجرای حد فرمود تا هلاکش گردانید.
نقل است که چون ممالک عراق و روم و شام به دست مسلمانان افتاد و از شهرها مال و خراج به مدینه می آمد عمر به آرام دل و خاطر جمع نشست و آنچه مراد او بود حکم می کرد و کسی را با او مجال مخالفت نبود اما گاهی احکام او را نزد علی- علیه السلام- می بردند و علی- علیه السلام- آن حکم را تغییر می داد و باطل می گردانید و آن بر نزدیکان عمر گران می آمد، چون به عمر می رسانیدند انصاف می داد و آشفته نمی گردید و با وجود کثرت لشکر و بسیاری استیلا بر اهل خیر و شر، بی کلفت برخاسته به حضور علی- علیه السلام- آمده گفتی: ای برادر رسول خدا! به یقین می دانم که خطا بر زبان شما نمی رود و کسی را اعتراض بر احکام شما نمی رسد اما کرم نموده و موافق مکارم اخلاق عمل فرموده اعلام فرمایید که خطای من در کجا بود؟ آن حضرت بیان می فرمود چنانچه در محل ذکر خلافت آن سرور مذکور خواهد شد، عمر انصاف پیش آورده می گفت: الهی آن روز مباد که عمر بی علی- علیه السلام- زنده باشد. مردم می گفتند: ای عمر! اکنون تو خلیفه رسولی و قائم مقام پیغمبری! روا نباشد که احکام تو را علی- علیه السلام- تغییر دهد و به ضرورت از این جهت مهمات حکومت تو متمشی نمی شود. عمر بانگ بر ایشان زده می گفت: و الله که این علی برادر رسول خدا است و اعلم امت و پاکیزه ترین اهل ملت، و مرا و هیچ کس را با او مخالفت نمی رسد و از علی- علیه السلام- کذب نمی آید و عذر از آن حضرت نمی شاید. بیت:
گر ملکی بر صفت آدمی است اوست که سر تا قدمش مردمی است
تاج وفا بر سر او افسر است افسرش از فرق ملک برتر است چون عمر شمه ای از فضل علی- علیه السلام- و از بحر کمالات آن ولی ملک علّام بازمی نمود مردم خاموش می شدند و زبان از هر گفتگو کوتاه می کردند. روزی
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۰۵
کعب الاحبار به صحبت عمر آمد و میان ایشان پیوسته اوقات به مطایبه و مزاح می گذشت. در خلال صحبت و در اثنای حکایت، کعب تیز تیز در عمر نگریست و گفت: وصیت مبارک است! از عمر تو روزی چند بیش نمانده! عمر گفت: ای کعب! روا باشد که مزاح را به هزل رسانی و به خشونت اقوال، مرا از خود برنجانی؟ کعب گفت: من این سخن به جد گفتم و تو را از روی محبت از آخر عمرت واقف گردانیدم.
عمر گفت: بدن من به سلامت است و حواس من به قوت، این سخن از کجا می گویی؟
گفت: روزی من نزد پیغمبر- صلّی اللّه علیه و آله- بودم و تفحص اسرار الهی از آن حضرت می نمودم تو آنجا رسیدی و از آن حضرت سخنی بی محل پرسیدی و جواب شنیدی. پیغمبر فرمود که زود باشد که عمر بعد از من میل به دنیا کند و علی را از خود آزرده دارد و در فلان تاریخ به قتل آید، من اکنون حساب نمودم کمتر از پنج روز مانده و به خدا سوگند که علی- علیه السلام- از تو آزرده است و تو را می بینم که میل بسیار به دنیا داری.
ایشان در این بودند و از عواقب امور سخن می فرمودند که غلام مغیره نزد عمر آمد و گفت: مولای من هر روز دو درم و چیزی از من به رسم مقاطعه می طلبد و این بر من ظلم است. عمر پرسید که چه هنر داری؟ گفت: آهنگری و خورده کاری و درودگری نیز می دانم اما هر روز این مبلغ حاصل کردن نمی توانم. عمر بر او از روی خشونت حمله برد که بهانه مکن و این مبلغ هر روز به مولای خود تسلیم کن. غلام درماند و از روی ذلت و خواری دیگر باره گفت: ای خلیفه رسول خدا! این مبلغ بر من ستم است و تو روا مدار که من ستم کش باشم. عمر بانگ بر وی زد و او را محروم و مغموم بازگردانید.
آن غلام عداوت عمر در دل گرفت. مردم گفتند: ای خلیفه! این غلام آسیای دستی می سازد که به اندک توجه می گردد. عمر او را بازگردانید و گفت: به جهت من آسیایی چنین و چنین بساز. غلام گفت: استادان نادر العصر پیرامون صنعت من نتوانند گردید و من آن را به یادگار در میان امت احمد مختار بگذارم، و بیرون رفت. مردمان گفتند: این غلام تهدید کرد و سخنان از روی وعده و وعید گفت. عمر از روی غضب گفت: که را
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۰۶
زهره باشد که قصد من کند و به خاطر گذراند تا روی زمین را از خون من گلرنگ گرداند؟!
القصه آن غلام به قصد قتل عمر میان بست و نزد ابو لؤلؤ خنجر ساز آمد «۱» و لحظه ای آنجا نشست و گفت: می خواهم که خنجری به جهت من مرتّب کنی که دو دم داشته باشد. چون ابو لؤلؤ غلام را در فنون صنعت بی نظیر می دانست، نتوانست که عذر آورد و به جهت او خنجری نسازد، دیگر آنکه می خواست که هنر خود را آشکار کند، پس خنجری دو دم نیکو ترتیب داد که اگر بر سنگ خارا زدی از حدّت و تیزی تا به دسته فرو رفتی، آن خنجر را گرفت و در میان خود فرو برد و در اوّل سحر روی به مسجد آورد و به گوشه ای قرار گرفت و انتظار آمدن عمر می کشید اما دل در بدنش می طپید. چون زمانی برآمد عمر به مسجد آمد و به هر طرف مردمان را به جهت نماز بیدار کرد، ناگاه غلام از کمینگاه بیرون جست و خنجر بر شکم عمر زد که تا دسته نشست. عمر فریاد برداشت و فغان بر کشید که: انا مقتول! انا مقتول! مردم بر او جمع شدند و او را در
______________________________
(۱)- قاتل عمر بن خطاب، قطعا فیروز ابو لؤلؤی ایرانی است و غلام مغیره نیز کسی جز همین ایرانی به خشم آمده از برخورد خلیفه دوّم کسی نیست. لذا گفته مؤلف که غلام مغیره را فرد دیگری غیر از ابو لؤلؤ می داند و قاتل خلیفه را غلام مغیره معرفی می کند و ابو لؤلؤ را سازنده خنجر، نمی تواند درست باشد.
مسعودی گوید: «عمر اجازه نمی داد که هیچ کس از عجمان وارد مدینه شود. مغیره بن شعبه بدو نوشت: من غلامی دارم که نقاش و نجار و آهنگر است و برای مردم مدینه سودمند است. اگر مناسب دانستی اجازه بده او را به مدینه فرستم. عمر اجازه داد. مغیره روزی دو درهم از او می گرفت. وی ابو لؤلؤ نام داشت و مجوسی و از اهل نهاوند بود و مدتی در مدینه ببود. آنگاه پیش عمر آمد و از سنگینی باجی که به مغیره می داد، شکایت کرد. عمر گفت: چه کارهایی می دانی؟ گفت: نقاشی و نجاری و آهنگری. عمر گفت: باجی که می دهی در مقابل کارهایی که می دانی، زیاد نیست. و او قرقر کنان برفت. یک روز دیگر از جایی که عمر نشسته بود، می گذشت. عمر بدو گفت: شنیده ام گفته ای: اگر بخواهم آسیایی می سازم که با باد بگردد. ابو لؤلؤ گفت: آسیایی برای تو بسازم که مردم از آن گفتگو کنند، و چون برفت، عمر گفت: این برده مرا تهدید کرد. و چون ابو لؤلؤ به انجام کار خود مصمم شد، خنجری همراه برداشت و در یکی از گوشه های مسجد در تاریکی به انتظار عمر بنشست و عمر سحرگاه می رفت و مردم را برای نماز بیدار می کرد و چون بر ابو لؤلؤ گذشت، برجست و سه ضربت به عمر زد که یکی زیر شکم او خورد و همان بود که سبب مرگش شد …» مروج الذهب، ترجمه ابو القاسم پاینده، ج ۱، ص ۶۷۷٫
در این باره بنگرید به: التنبیه و الاشراف، ترجمه ابو القاسم پاینده، ص ۲۶۵؛ تاریخ یعقوبی، ترجمه محمد ابراهیم آیتی، ج ۲، ص ۴۹؛ تاریخ طبری، ج ۳، ص ۲۶۳- ۲۶۵؛ الکامل فی التاریخ، ج ۲، ص ۴۴۶- ۴۴۷ و تاریخ الخلفا، ص ۱۴۹٫
آثار احمدی، استرآبادی ،ص:۴۰۷
گلیمی افکندند و به خانه بردند و قدری نبیذ به وی دادند تا بیاشامد. علی- علیه السلام- را طلبید. آن حضرت او را از خوردن نبیذ منع فرمود و امر کرد تا قدری شیر به وی دادند، چون تناول کرد فی الجمله به خود آمد. مردم گفتند: ای عمر! بعد از تو خلیفه که باشد؟ علی- علیه السلام- آنجا حاضر بود و مظنه مردم آنکه خلافت را به علی- علیه السلام- رجوع خواهد نمود. عمر گفت: در میان یکی از شش کس: علی و زبیر و عثمان و طلحه و سعد وقاص و عبد الرحمن، این جمع را در خانه کنید و سه روز مهلت دهید، اگر پنج اتّفاق کنند و یکی مخالفت نماید مخالف را بکشید و اگر چهار اتّفاق کنند و دو مخالفت ورزند هر دو را بکشید. «۱» این بگفت و دیگر مجال مقالش نماند، پس نفسی چند بر کشید و شکار خنجر اجل گردید، او را غسل دادند و به روایتی علی- علیه السلام- بر وی نماز کرد و به روضه مقدس مصطفوی و تربت اقدس نبوی نزدیک ابی بکر دفن کردند. دوست بر دوست رفت و یار بر یار.
برگرفته از کتاب آثار احمدی تاریخ زندگانی پیامبراسلام و ائمه اطهار علیهم السلامنوشته آقای احمد بن تاج الدین استر آبادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *