حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

حکایت اسلام حجاج بن علاط السلمی

و این حجّاج بن علاط از معروفان مکّه بود و دیر نبود تا آمده بود و
______________________________
[ (۱-)] نوعی از چادر کوتاه که در خود پیچند (منتهی).
[ (۲-)] در اصل: تقولون.
[ (۳-)] در اصل: وجهه.
[ (۴-)] روا: که بجفت وی باشند از آسمان فرو آیند.
[ (۵-)] در اصل همه جا: غلاظ و پا: غلاط.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۸۳۹
مسلمان شده بود. أهل مکّه از اسلام وی خبر نداشتند، و در غزو خیبر حاضر بود. سیّد، علیه السّلام، چون از فتح خیبر فارغ شد و به مدینه باز آمده بود، حجّاج بن علاط برفت و گفت: یا رسول اللّه، اگر دستوری دهی به مکّه روم و مالی که مرا آنجاست برگیرم و بیاورم، و نقدی که از ان حجّاج بدست زن وی بود در مکّه، و باقی چیزی بود که متفرّق بود پیش هر کس.
پس سیّد، علیه السّلام، او را دستوری داد، بعد از ان حجّاج گفت:
یا رسول اللّه، أهل مکّه از اسلام من خبر ندارند، و چون آنجا روم و خواهم که مال خود بیرون آورم، ضرورت مرا دروغی چند بباید گفتن. سیّد، علیه السّلام، گفت: برو [۱]، و بهر طریق که توانی مال خود بدر آور. پس حجّاج بن علاط برخاست و روی در مکّه نهاد، چون بنزدیک مکّه رسیده بود، جماعتی از قریش بیرون مکّه آمده بودند و نشسته بودند و تعرّف حال سیّد، علیه السّلام، می کردند، از بهر آنکه شنیده بودند که سیّد، علیه السّلام، لشکر کرده بود و به خیبر رفته بود. و خیبر فاریاب [۲] حجاز بود، و بسیار کاراستی [۳] قریش و أهل مکّه از آن جایگاه بود و حصنهای محکم در آنجا بود و مردان مرد بودند [۴] و نمی خواستند که سیّد، علیه السّلام، بریشان ظفر یابد و دست یابی، و چنان صورت بسته بودند که لشکر خیبر لشکر اسلام بهزیمت کند و بسیار از ایشان بقتل آورد. چون حجّاج بن علاط بدیدند که از جانب مدینه می آمد، همه از پیش وی باز دویدند و گفتند: یا حجّاج، چه خبر داری از محمّد؟ و چنان می پنداشتند که حجّاج مسلمان نشده است.
حجّاج تلبیس کرد با ایشان و گفت: ای قریش، چنان است که مراد
______________________________
[ (۱-)] روا: یا رسول اللّه اگر خواهم که مال خود از کفار مخلص کنم بهوای کافران سخنی چند بخلاف راستی بباید گفت، سید فرمود برو.
[ (۲-)] فاریاب، زمینی را گویند که با آب رودخانه و آب کاریز مزروع شود (برهان).
[ (۳-)] روا: کارستی. پا: کار راستی.
[ (۴-)] روا: مردان دلاور آنجا بودند.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۸۴۰
شما است و هزیمتی بر لشکر محمّد افتاد که هرگز بر هیچ لشکری چنان هزیمتی نیفتاده است، و أهل خیبر أصحاب محمّد چندانی بقتل آورده اند که هرگز از هیچ لشکر چندانی نیاورده اند و محمّد را بگرفته اند و اسیر بازداشته اند،* و می گویند [۱] که ما او را بتحفه به قریش می فرستیم تا ایشان وی را بکشند و قصاص کار خود از وی بازخواهند. ایشان چون این سخن بشنیدند از حجّاج، بدان شادی نمودند و دستارها از سر بهوا انداختند و همه پیرامن حجّاج برآمدند و او را به اعزاز و اکرام در مکّه آوردند و قریش أهل مکّه را خبر کردند و می گفتند: ای أهل مکّه، دل خوش دارید که لشکر محمّد بهزیمت کردند و أصحاب وی بکشتند و محمّد را أسیر کردند و فردا خواهند آوردن به مکّه تا وی را بکشیم، و این می گفتند و شادی می کردند. پس حجّاج بن علاط، چون در مکّه رفت، هم در حال قریش را گفت: مرا یاری دهید که تا این مال، که مرا است پیش هر کس، جمع آورم [۲] که می خواهم که زود به خیبر باز روم و قماشها که أهل خیبر از محمّد و لشکر وی استده اند، پیشتر از آنکه بازرگانان دیگر بروند و ارزان بخرند، من بروم و بخرم، و اگر توقّفی کنم، چون من روانه شوم، دیگران همه نعمت خریده باشند. پس از بهر آنکه حجّاج این خبر ایشان را گفته بود، ایشان پنداشتند که راست می گوید، در ایستادند و مال وی که پیش هر کس بود بعنف و لطف بازستدند و پیش از سه روز جمع کردند و پیش حجّاج بنهادند، و چون جمله مالهای وی جمع آورده بودند، وی بخانه رفت پیش زن و همین بهانه بیاورد که به خیبر می روم که قماش [۳] أصحاب محمّد بخرم، و هر نقدی که پیش زن وی بود برگرفت. چون این همه کرده بود و ترتیب می داد که براه باشد و باز مدینه آید، عبّاس، رضی اللّه
______________________________
[ (۱-)] در اصل: می گوید، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۲-)] روا: باز جمع آورم.
[ (۳-)] روا: قماشات.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۸۴۱
عنه، به پنهان قریش پیش او رفت و او را گفت: ای حجّاج، این چه خبر است که از تو نقل می کنند؟ اکنون با من راست بگوی. حجّاج سر در گوش عبّاس نهاد و گفت: اگر با خود داری تا آنچه راست است با تو بگویم.
عبّاس گفت: بگوی و فارغ باش. حجّاج گفت: اکنون برو و فارغ باش تا آن ساعت که براه می باشم، و آن وقت بیا تا بگویم [۱]. عبّاس، رضی اللّه عنه، برفت، و چون دانست که حجّاج براه خواهد بود، هم بپنهان قریش پیش وی شد و أحوال باز پرسید. حجّاج گفت: یا عبّاس، این سخن که من ترا خواهم گفت تا سه روز با خوددار* و با هیچ کس مگوی، و بعد از ان تو دانی. عبّاس گفت: چنین کنم. پس حجّاج گفت: یا عبّاس، بدان که برادرزاده تو محمّد، علیه السّلام، خیبر را بگشود و جمله مالها که در خیبر بود برگرفت و أهل خیبر جمله شاگرد خود گردانید و صفیّه دختر ملک یهود بخانه برد، و کار چنانست که دوستان می خواهند [۲]، و من مسلمان شده ام و آمده بودم که مالها که در مکّه بود باز جمع آورم [۳] و به مدینه روم، و من این حیلت از بهر آن بساختم و سخنی چند از بهر دل خوشی قریش بگفتم و مال جمع کردم و اینک می روم. حجّاج این سخن بگفت و روانه شد. و عبّاس، رضی اللّه عنه، روانه شد و خرّم باز خانه گردید و بعد از سه روز پیراهنی نیکو معطّر [۴] گردانید بعطرهای خوش [۵] [و] در پوشید و عصا در دست گرفت و بیرون آمد و بمسجد رفت و در طواف کعبه آمد. قریش، چون عبّاس را دیدند که زینتی بیش از ان هر روز بر خود کرده بود و بشادی طواف کعبه می کرد، بیامدند و گفتند: ای عبّاس، ما می دانیم که تو در آتش محبّت و مصیبت محمّد می سوزی، لکن
______________________________
[ (۱-)] روا و ط و پا: بیا تا با تو بگویم.
[ (۲-)] روا: دوستان وی خواهند.
[ (۳-)] در اصل: آوردم، و بر طبق سایر نسخ ضبط شد.
[ (۴-)] روا: مخلق.
[ (۵-)] در اصل: پیراهنی نیکو معطر گردانید معطر گردانید بعطرهای خوش.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۸۴۲
ظاهر تجلّدی [۱] می نمائی و پیراهنی معطّر پوشیده ای و بطواف کعبه در آمده ای.
عبّاس، رضی اللّه عنه، گفت: لا و اللّه، بلکه شادی می نمایم و شکر می کنم خدای را، جلّ جلاله، بدانکه محمّد خیبر را بگشود و أهل خیبر همه شاگرد خود گردانید و مالهای ایشان بستد و دختر پادشاه ایشان بخانه خود آورد.
بعد از ان قریش گفتند: این خبر کی بتو آورد؟ آخر نه دیک [۲] مرد از پیش ما رفت که [گفت [۳]] محمّد را بگرفتند و أصحاب وی را بکشتند؟ عبّاس، رضی اللّه عنه، گفت: همان مرد که این خبر بشما آورد، بمن نیز این خبر گفت، لکن وی مسلمان شده بود و آمده بود که مال خود برگیرد و به مدینه باز رود بخدمت محمّد، علیه السّلام، و با شما حیلت ساخت و از بهر دل خوشی شما دروغی چند بگفت و کار خود بگزارد و برفت، و مرد خود زود برسد و أحوال چنان که من می گویم بگوید. پس قریش، چون این بشنیدند، از غبن و تحسّر دست بر دست می زدند و می گفتند: دیدید که آن مرد چگونه حیلت ساخت و مال خود از میان ما بدر برد، اگر می دانستمانی که وی* خلاف می گوید، او را خود زنده نگذاشتمانی [۴]، و هنوز ایشان در این سخن بودند که مردی دیگر برسید و أحوال فتح پیغمبر، صلوات اللّه علیه، بگفت. قریش دل تنگ شدند و دانستند که عبّاس راست گفته است.
و أبو زید [۵] انصاری، رضی اللّه عنه، در فتح خیبر این چند بیت بگفته است و ما آن را بیاوردیم و باقی شعرها در سیرت [۶] مسطورست.
______________________________
[ (۱-)] تجلد، بتکلف چابکی کردن (منتهی).
[ (۲-)] ایا: دیروز.
[ (۳-)] بر حسب سیاق عبارت الحاق شد. ط: آخر بنزدیک باز رفت.
[ (۴-)] در اصل: نگذاشتمی، و بر طبق روا ضبط شد.
[ (۵-)] در اصل: ابو یزید.
[ (۶-)] در اصل: کتب، و از سایر نسخ نقل شد، متن عربی ج ۳ ص ۳۵۵ تا ۳۵۶ ۳۶۱ تا ۳۶۳٫

سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۸۴۳ و نحن وردنا خیبرا [۱] و فروضه بکلّ [۲] فتی عاری الأشاجع مذود
جواد لدی الغایات لا واهن القوی [۳]جری ء علی الأعداء فی کلّ مشهد [۴]
[عظیم رماد القدر فی کلّ شتوهضروب بنصل المشرفیّ المهنّد]
یری القتل مدحا ان أصاب شهاده [۵]من اللّه یرجوها و فوزا [۶] بأحمد
یذود و یحمی عن ذمار محمّدو یدفع [۷] عنه باللّسان و بالید [۸]
و ینصره من کلّ أمر یریبه [۹]یجود بنفس دون نفس محمّد [۱۰]
یصدّق بالانباء [۱۱] بالغیب مخلصایرید بذاک [۱۲] الفوز و العزّ فی غد [۱۳]
______________________________
[ (۱-)] در اصل: خبر.
[ (۲-)] در اصل: لکل.
[ (۳-)] در اصل: جوالدی الغارات الاواهن القوی.
[ (۴-)] در اصل: خیر علی الاعدا کل المهند.
[ (۵-)] در اصل: شهاب.
[ (۶-)] در اصل: و افور.
[ (۷-)] در اصل: یرفع.
[ (۸-)] در اصل: و تاکید.
[ (۹-)] در اصل: یزیده.
[ (۱۰-)] در اصل: یجود بنفس دون النفس یصدق محمد.
[ (۱۱-)] در اصل: بلاننا.
[ (۱۲-)] در اصل: بذلک.
[ (۱۳-)] در اصل: فی الغد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۸۴۴
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *