حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

حکایت أصحاب رجیع زمان بعثت

محمّد بن اسحاق گوید، رحمه اللّه علیه، که:
در سنه ثلاث، بعد از ان که واقعه أحد افتاد، جماعتی عرب از قبیله
______________________________
[ (۱-)] در اصل: فاصبحنا.
[ (۲-)] در اصل: فیها و غنها.
[ (۳-)] در اصل: فاقام المغیره.
[ (۴-)] در اصل: الجمجمی.
[ (۵-)] در اصل: فدی.
[ (۶-)] در اصل: نعمام.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۳
عضل و قاره بر پیغمبر، علیه السّلام، آمدند و گفتند: یا رسول اللّه، در قبیله ما اسلام ظاهر شد و لکن آن جایگاه کسی نیست که أحکام شریعت در مردم آموزد، و اگر أصحاب خود چند تن بفرمائی تا در میان ما آیند و ایشان را أحکام و فقه و قرآن در آموزد [۱]. سخت بجای خود بود و بسیاری دیگر رغبت کنند و به اسلام درآیند. سیّد، علیه السّلام، قول* ایشان باور داشت و شش کس از صحابه خود اختیار کرد و بمیان ایشان فرستاد، چون بناحیت حجاز رسیدند.
بقبیله هذیل بجائی [۲] که آن را رجیع گفتندی، با ایشان غدر کردند و برفتند و قبیله هذیل که دشمن پیغمبر، علیه السّلام، بودند ایشان را خبر کردند و بر سر صحابه سیّد، علیه السّلام، آوردند، و صحابه پیغمبر، علیه السّلام، غافل بودند، و آن وقت خبر داشتند [۳] که شمشیرها کشیده بودند و بر سر ایشان ایستاده بودند، و ایشان را گفتند: یا دست بدهید تا شما را بگیریم و سوگند خوریم که شما را نکشیم، و اگر نه که دست نمی دهید. شما را همین ساعت بکشیم.
پس سه تن از أصحاب سیّد، علیه السّلام، دست بدادند و ایشان را هر سه بگرفتند، و سه تن دیگر گفتند: ما را هیچ اعتماد نیست بر عهد کافران و شمشیرها برکشیدند و بجنگ کفّار باز ایستادند تا ایشان را هر سه بقتل آوردند.
و از جمله این سه تن یکی عاصم بن ثابت بود و وی أوّل بود که شمشیر برکشید و روی در کافران نهاد و این رجز برخواند:
شعر
ما علّتی و أنا جلدٌ نابل و القوس فیها وترٌ عنابل
تزلّ عن صفحتها [۴] المعابل الموت [۵] حقّ و الحیاه باطل
______________________________
[ (۱-)] کذا در اصل، روا و ایا: درآموزند.
[ (۲-)] روا: موضعی. متن عربی ج ۳ ص ۱۷۹: حتی اذا کانوا علی الرجیع ماء لهذیل بناحیه الحجاز.
[ (۳-)] ایا: یافتند.
[ (۴-)] در اصل: ترعی صفحتها.
[ (۵-)] در اصل: و الموت.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۴ و کلّ ما حمّ الاله نازل بالمرء و المرء الیه [۱] آئل
ان لم أقاتلکم فأمّی هابل
و جنگ می کردند تا او را بقتل آوردند. و چون وی را کشته بودند، قبیله هذیل خواستند که سر وی ببرند و به مکّه برند و باز فروشند، و آن دو دیگر همچنین جنگ می کردند تا ایشان را نیز بکشتند [۲]. [و عاصم در أحد دو مرد از قریش کشته بود و هر دو برادر بودند و مادری محتشم داشتند در مکّه، نام او سلافه بنت سعد، چون خبر بردند به وی که عاصم بن ثابت هر دو پسر ترا بکشت، او سوگند خورد که: اگر بر عاصم دست یابد از کاسه سر عاصم آب باز خورد، و قوم هذیل از این معنی خبر داشتند و از این سبب بود که می خواستند که سر عاصم به مکّه برند و بفروشند، پس قصد کردند. حق تعالی زنبوری بسیار حوالی عاصم برانگیخت، چنانکه هیچکس از کافران نتوانستند که گرد عاصم گردند. گفتند: بگذارید تا شب در آید و این زنبورها بروند، آنگه سر وی برداریم. چون شب درآمد، حق تعالی بارانی بفرستاد و آب باران لاشه عاصم را برگرفت و از چشم کافران ناپدید کرد.
و عاصم در حال خود نذری کرده بود که تا وی زنده باشد نگذارد که دست هیچ کافر بر اندام وی رسد، و نیز خود دست بر اندام هیچ کافر ننهد.
پس عاصم تا زنده بود نگذاشت که هیچ کافر دست به وی نهد، و نیز دست خود بر هیچ کافر ننهاد. پس حق تعالی از بهر کرامت عاصم نخواست که دست کافران براندام وی رسد، گاه زنبور را حجاب وی ساخت و گاه باران را.
و عمر، رضی اللّه عنه، چون واقعه عاصم بشنید و گفت:
یحفظ اللّه العبد المؤمن، کان عاصم نذر أن لا یمسّه مشرک، و لا یمسّ مشرکا [أبدا فی حیاته]، فمنعه اللّه بعد وفاته،
______________________________
[ (۱-)] در اصل: المرء مر الیه.
[ (۲-)] در اصل: نیز بکشتند و آن سه تن که دست داده بودند یکی را زید. و بر طبق متن عربی ج ۳ ص ۱۸۰ عبارات داخل [] از مج نقل شد.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۵
کما امتنع منه فی حیاته.
یعنی حق تعالی بنده مؤمن خود را نگاه دارد در جمله أحوال، چنانکه عاصم بن ثابت را نگاه داشت. که وی نذر کرده بود که [تا] زنده باشد نگذارد که هیچ کافر دست بر وی نهد و نه خود دست بر هیچ کافر نهد. چون وفات یافت.
حق تعالی همچنان وی را نگاه داشت تا دست هیچ کافر به وی نرسد.
پس قوم هذیل آن سه تن را که اسیر کرده بودند از صحابه، برگرفتند و روی به مکّه نهادند تا ایشان را بفروشند. چون نزدیک مکّه رسیدند، یکی از آن سه کس دست خود باز گشود و شمشیر بر کشید و با کافران جنگ می کرد تا وی را بکشتند، و دو تن دیگر را به مکّه بردند و بفروختند]، یکی را زید بن الدّثنه می خواندند و صفوان بن أمیّه او را بازخرید تا وی را بعوض پدر خود باز کشد که پدر وی را در بدر کشته بودند. و یکی دیگر [را] هم یکی از مکّه [۱] که پدر وی در بدر کشته بودند بازخرید، و نام وی خبیب بن عدیّ بود که این مرد [او] را بازخرید تا وی را بکشد [۲] بعوض پدر خود، و ایشان را به مکّه بردند و باز فروختند. و صفوان بن أمیّه زید را بدست غلامی از ان* خود باز داد و گفت: او را از حرم بدر برو بکش.
و جماعتی از قریش بتماشا با وی برفتند و از جمله ایشان یکی أبو سفیان بود. و چون غلام صفوان، زید [بن] دثنّه را بنشاند که وی را گردن بزند [۳]، أبو سفیان در پیش وی رفت و زید را گفت که: من چیزی از تو بپرسم و راست بگوی و سوگند می دهم ترا بخدای که راست بگویی که چونست. گفت: بگوی تا چه می گوئی؟ دیگر گفت:
بخدای که راست بگوی که اگر این ساعت بجای تو محمّد بودی و تو در خانه خود بسلامت نشسته بودی با زن و فرزند خود ترا خوشتر بودی، یا این ساعت که ترا خواهند کشتن؟ گفت: لا و اللّه که مرا این ساعت خوشتر است و اگر مرا هزار جان بودی و جمله برفتی، دوستر از آن داشتمی که کمتر آزاری به محمّد، علیه السّلام، رسیدی. أبو سفیان روی با قوم خویش کرد و گفت: ای قوم، من هرگز ندیدم
______________________________
[ (۱-)] در اصل: و یکی دیگر هم از یکی از مکه.
[ (۲-)] در اصل: بکشند، و از روا و ایا متابعت شد.
[ (۳-)] روا: وی را بر سر پا نشاند تا گردن بزند.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۶
قومی که یکی چنان دوست دارند که أصحاب محمّد محمّد را دوست می دارند، و هم در ساعت زید را بقتل آوردند، رحمه اللّه.
و آن کس که خبیب را بخریده بود و او را محبوس داشته بود تا روزی که خود خواهد و وی را بعوض پدر خود باز کشد، و آن مرد کافر کنیزکی مسلمان داشت و آن کنیزک حکایت کرد که: هر وقتی به آن خانه [۱] در نگرستمی که خبیب در آن خانه محبوس بود، خوشه ای انگور دیدم که در دست داشتی و می خوردی و در آن وقت هنوز هیچ جایگاه انگور نبود، که موسم نرسیده بود، و خبیب را در حبس هیچ طعام به وی نمی دادند، پس خبیب را بیرون آوردند که وی را بیاویزند، پس چون وی را خواستند آویختن، گفت: مرا یک لحظه مهلت دهید تا دو رکعت نماز بکنم و او را مهلت دادند تا دو رکعتی بکرد با تضرّع و خشوع و حضور، و بعد از ان گفت که: اگر نه آن بودی که شما را ظنّ افتادی که از بیم آویختن نماز دراز می کند، و اگر نه، چنان می خواستم که چند رکعت نماز دیگر بکردمی. بعد از ان وی را بیاویختند و خبیب بر ایشان دعا کرد و حق تعالی دعای وی قبول کرد، ۱۰۴ و ایشان که در قتل وی حاضر بودند، هر یکی بعلّتی* گرفتار کرد و ببلائی مبتلا شدند. پس چون خبر به مدینه بردند که بر عاصم و خبیب و دیگر رفیقان چه رسید و چه واقعه افتاد، منافقان زبان طعن برگشودند و گفتند: اگر این بیچارگان فضولی نکردندی و بر خان و مان خود بنشستندی، بر سر ایشان چنین واقعه ای نیامدی، پس حق تعالی، در حقّ منافقان که این طعن بزدند و فضل أصحاب رجیع که کافران ایشان را بقتل آوردند، این چند آیت فرو فرستاد، قوله تعالی [۱]:
وَ مِنَ النَّاسِ مَنْ یُعْجِبُکَ قَوْلُهُ فِی الْحَیاهِ الدُّنْیا وَ یُشْهِدُ اللَّهَ عَلی ما فِی قَلْبِهِ وَ هُوَ أَلَدُّ الْخِصامِ.- الی قوله- وَ اللَّهُ رَؤُفٌ بِالْعِبادِ [۲].
و چون خواستند که خبیب بیاویزند این چند بیت بگفت، رضی اللّه عنه:
______________________________
[ (۱-)] در اصل: به آن کنیزک خانه.
[ (۲-)] بقره، ۲۰۴ تا ۲۰۷٫
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۷ لقد جمّع الأحزاب حولی و ألبّوا [۱]قبائلهم و استجمعوا [۲] کلّ مجمع
و کلّهم مبدی العداوه جاهدٌعلیّ لأنّی فی وثاق بمضیع [۳]
و قد جمّعوا أبناءهم و نساءهم و قرّبت من جذع طویل ممنّع
الی اللّه أشکو غربتی ثمّ کربتی [۴]و ما أرصد الأحزاب لی عند مصرعی
فذا العرش، صبّرنی [۵] علی ما یراد بی فقد بضّعوا لحمی و قد یاس مطمعی
و ذلک فی ذات الاله و ان یشأیبارک علی أوصال شلو ممزّع
و قد خیّرونی الکفر و الموت دونه و قد هملت عینای من غیر مجزع
و ما بی حذار الموت، انّی لمیّتٌ و لکن حذاری جحم نار ملفّع
فو اللّه ما أرجوا اذا متّ مسلماعلی أیّ جنب کان فی اللّه مصرعی [۶]
______________________________
[ (۱-)] در اصل: اتقوا.
[ (۲-)] در اصل: و استجمع.
[ (۳-)] در اصل: وثاق سعی.
[ (۴-)] در اصل: عشرتی کرمی.
[ (۵-)] در اصل: صبر.
[ (۶-)] در اصل و ووستنفلد: مضجعی.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۸ فلست بمبد للعدوّ تخشّعاو لا جزعا انّی الی اللّه مرجعی و حسّان بن ثابت شعری بگفته است و أسامی این شش تن در ان بیاورده است که أصحاب رجیع بودند و یاد کرده است نامهای ایشان، رضی اللّه عنهم أجمعین. ۱۰۵
شعر
صلّی الاله علی الّذین تتابعوایوم الرّجیع فأکرموا و أثیبوا
رأس السّریّه [۱] مرثدٌ و أمیرهم و ابن البکیر امامهم و خبیب [۲]
و ابن لطارق و ابن دثنه [۳] منهم وافاه [۴] ثمّ حمامه المکتوب
و العاصم المقتول عند رجیعهم کسب المعالی انّه [۵] لکسوب
منع المقاده أن ینالوا ظهره حتّی یجالد انّه لنجیب و أسامی ایشان اینست که: أوّل مرثد بن [أبی] مرثد بود، الغنوی.
و دوم ایشان، خبیب بن عدیّ، و سوم عبد اللّه بن طارق، و چهارم زید بن دثنّه [۶]، و پنجم خالد بن البکیر، و ششم عاصم بن ثابت. و أشعار بسیار
______________________________
[ (۱-)] در اصل: و ان السویه.
[ (۲-)] در اصل: جیبوا.
[ (۳-)] در اصل: و ابن الطارق و ابن الرسه.
[ (۴-)] در اصل: وافاهم.
[ (۵-)] در اصل: انهم.
[ (۶-)] در اصل: رثیه.
سیرت رسول الله، قاضی ابرقوه ،ج ۲،ص:۷۰۹
گفته اند در مرثیه أصحاب رجیع و جمله اندر سیرت مذکورست [۱].
برگرفته از کتاب سیرت رسول الله مشهور به سیرت النبی نوشته آقای ابن هشام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *