حوادث، وقایع، هجرت، غزوه ها

اسلام عدی بن حاتم الطائی

عدیّ بن حاتم الطّائی حکایت کرد که مرا هیچ کس از پیغمبر، علیه السلام، دشمن تر نبود، به سبب آن که من ترسا بودم، و در میان قوم خود مکرّم بودم. و از لشکر سید، علیه السلام، می ترسیدم که بیاید، و قوم من از طاعت من بیرون برند. و مرا هلاک کنند. و از اندیشه لشکر
______________________________
(۱). در اصل: یمن. یمامه که آن را جو (به فتح اول و تشدید ثانی) نیز می نامیده اند، ناحیه و شهری بوده است در عربستان مرکزی. آن ناحیه دارای آبادی ها و نخلستان های فراوان بوده و گندم آنجا به خوبی شهرت داشته است. قوم جدیس (به فتح اول) و طسم (به فتح اول و سکون دوم) در آن ناحیه بوده اند.
(۲). برقع: نقاب (معین)
(۳). در اصل: به متابعت از سیره، و به خلاف متن عربی، ج ۴، ص ۲۲۲، همه جا: یمن و یمامه. و عبارات داخل [] از سیره، نقل شد.
(۴). این حکایت در سیره، ص ۱۰۲۶- ۱۰۲۸، آمده است.
(۵). در اصل: زید الخیر
(۶). اقطاع دادن: بخشیدن پاره ای از زمین خراج و ملک به کسی برای تأمین معاش او (معین)
(۷). این حکایت در سیره، ص ۱۰۲۸ و ۱۰۲۹، آمده است.
خلاصه سیرت رسول الله(ص) ،متن،ص:۱۸۴
سید، علیه السلام، غلامی داشتم و او را گفته بودم تا چند اشتر اختیار «۱» تیمار داشت می کرد، تا وقتی که لشکر برسد، بگریزم. پس روزی غلام بیامد و گفت: لشکر اسلام رسیدند و علم های ایشان ظاهر است. پس غلام را گفتم تا اشتران بیاورد، و با اهل و عیال خود برنشستم و قصد شام کردم، چه اهل شام ترسا بودند.
و لشکر سید، علیه السلام، درآمد، و قوم طی ء با خواهر من به مدینه بردند. و سید، علیه السلام، ایشان را تیمار داشت کرد. و خواهر التماس کرد تا او را بر من فرستد به شام. پس سید، علیه السلام، بفرمود تا او را نفقه تمام و جامه نیکو و راحله و محملی «۲» بدادند، و با قومی معتمد «۳» به جانب شام رفتند. و من با اهل و عیال خود نشسته بودم، و خواهر را دیدم که می آمد. پیش وی بازرفتم، و سخن های سخت مرا گفت، و گفت: چه حرکت بود که کردی؟
مصلحت آن است که به خدمت سید، علیه السلام، روی؛ چه کار وی از دو بیرون نیست: یا پیغمبر به حق است و دین وی بهتر باشد، و اگر به باطل است، حالیا پادشاهی با قوّت است و از وی ایمن باشی، و به قاعده حاکم قوم خود شوی.
پس به خدمت سید، علیه السلام، رفتم، در مسجد نشسته بود.* و سلام کردم. و سید، علیه السلام، فرمود: تو کیستی؟ گفتم: منم عدیّ بن حاتم الطّائی. سید، علیه السلام، برخاست و دست من بگرفت و به خانه خود برد، و مرا بر سر بالشی ادیم «۴» نشاند، و خود بر زمین نشست.
گفتم: تواضع آن مرد دلالت بر پیغمبری وی می کند، و طالب ملک و دنیا نیست.
و سید از من پرسید که دین ترسایی داری؟ گفتم: بلی. و گفت: چهار یکی از غنایم برمی گرفتی؟ گفتم: بلی. گفت: در ملت شما حرام است که چهار یکی از غنایم برگیرند، تو چرا برمی گرفتی؟ یقین شدم که پیغمبر به حق است و بر احکام تورات و انجیل واقف است. سید، علیه السلام، گفت: یا عدیّ، مگر از بهر آن مسلمان نمی شوی که بینی که اهل اسلام درویشند! به خدای که نزدیک رسید به آن زمان، که چندان مال و غنیمت مسلمانان را جمع شود که تمنّای درویش کنند که چیزی به وی دهند، و کس را نبینند، یا از بهر این رغبت اسلام نمی کنی که مسلمانان اندک می بینی و دشمنان ایشان بسیارند. به خدای که وقت آن رسید اسلام چنان قوّت گیرد، و راه ها از قوّت «۵» مسلمانان چنان [ایمن] شود، که از قادسیّه زنی تنها بر اشتر نشیند و بیاید، و زیارت کعبه کند و بازگردد، و او را از هیچ کس اندیشه نباشد. یا از بهر آن مسلمان نمی شوی که تصوّر «۶» می کنی که ملک و پادشاهی در میان امّت من نخواهد بود، و سلطنت از آن
______________________________
(۱). اختیار برگزیده (دهخدا)
(۲). محمل: کجاوه بر شتر بندند (معین)
(۳). در اصل: و باقی معتمد
(۴). ادیم: چرم مهیا و ساخته، پوست خوشبوی که از یمن خیزد (معین)
(۵). در اصل: و راه ها از آن و قوت
(۶). در اصل: تصعد
خلاصه سیرت رسول الله(ص) ،متن،ص:۱۸۵
دیگران باشد؟ به خدای که نزدیک رسید قصور قیاصره و کنوز اکاسره جمله از آن امّت من باشد، و از مشرق تا به مغرب همه خطّه ملک اسلام خواهد بود.
و چون این سخن ها از سید، علیه السلام، بشنفتم، برخاستم و مسلمان شدم. و سید، علیه السلام، مرا، اعزاز* و اکرام بسیار کرد و ریاست قوم طی ء بر من مقرّر داشت «۱».
برگرفته از کتاب خلاصه سیرت رسول الله(ص) نوشته آقای محمد بن عبدالله شرف الدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *