از دیدگاه شعرا, مولودی، مدایح و مراثی

اشعار ولادت حضرت محمد (ص) – بعد حمد حق سخنرانى خوش است

بعد حمد حق سخنرانى خوش است
درمدیح مصطفى بس دلکش است

لیک رمزى در سخنرانى رواست
نغز و نیکو دلگشا و دلرباست

تا شود از صدق مدح آن جناب
از بیان مدح زآن فصل الخطاب

گویم اکنون شرحى از این رمز را
رمز نیکو دلربا و نغز را

عاقلى خوش نیست بى دیوانگى
عاشقى خوش نیست بى پروانگى

عقل حقّ بین عشق را باید وزیر
تا نماند در ره حقّ دستگیر

بنده گیرا طىّ منزلها بود
تا به قرب وصل حقّ فائز شود

بى محبّت در طریق بندگى
نایدت از معرفت پایندگى

عقل مطلق فکرتش راکد شود
زین سبب طىّ سفر فاسد شود

عشق مطلق هم چنان اسب چموش
برزمین خواهد زدن بردن زهوش

لیک عقل و عشق چون توأم شدى
طى منزل با خوشى خواهد شدى

عقل در ره رهنما خواهد شدن
عشق هم خواهد که ره پیما شدن

عقل بیند خوبى این راه را
عشق تازد طى نماید راه را

عقل بیندوصل قرب حقّ خوش است
عشق گویدران که سستى ناخوش است

عقل بیند هفت منزلها است راه
عشق راندروزوشب هرسالوماه

عقل بیند جلوه ها بى منتها
عشق تازان تر شود بر جلوه ها

تاکه عقل و عشق اینسان هم عنان
عقل بیند عشق باشد رهروان

راه وصل دوست باهم طىّ کنند
زود زودا خوش بوصل وى رسند

حاصلا در جیب فکرت بودمى
چون فراغت بودم از غم یک دمى

ناگهان عقلم نظر انداز شد
سوى باب رحمت از حق باز شد

آنکه فرمودى به قرآن مبین
هست احمد رحمه لِلعالمین

عقل گفتا خوش رهى باشد برَوح
خوب باید دید تا یابیم روح

عشق گفتا زوتر باید رویم
تا به این رحمت زحق فائز شویم

عقل هى در فکر آثارش شدى
عشق هى تازان برفتارش شدى

هر چه فکر عقل روشن تر نمود
تاختن از عشق بهتر مى نمود

عقل درفکرت چه خوش جلوه گراست
عشق میگفتى که دیدن خوشتر است

عقل میشد هرچه فکرش با کمال
عشق را رفتن نمیماندش مجال

پس ز عقل از دور میدیدم حبیب
ازکمال عشق ، وصلش شد نصیب

زین دو رهبر ره سپر رفتم به باب
گفتمى طوبى از این حسن المئآب

چون به نزد باب رحمت آمدى
از ادب اذن دخول آوردمى

بر دلم آوازى آمد دلنواز
باب این رحمت ز ما بر دوست باز

زین ندا از بسکه لذت یافتم
بى هُشانه خود به خاک انداختم

باب این رحمت بُوَد مهر على
از على شد حُسن احمد منجلى

بنگرا فرموده احمد که من
شهر علمم هست حیدر باب من

چونکه دانستم على باب نبى است
مهر او هم باب مهر احمدى است

مهر آن شه را نمودم حِرز جان
آمداز مهرش به دل صد روح جان

هست این نعمت به من بهتر عطا
از خدا کان هست باب هر عطا

چون بحمد اللّه زدل پرداختم
مهر اغیارش سلامت یافتم

بد چو ابراهیم با قلب سلیم
گشت او را شیعه در قول کریم

حسن حیدر را به دل به ز آفتاب
یافتم گشتم ز مهرش کامیاب

در حلاوت یافتم ماءُ الْحَیات
زین حیات اَلحمد رَستم از ممات

آن حیاتى را که از او زندگى
تا ابد خواهد بود پایندگى

حاصلا از باب مهر حیدرى
رفتم و دیدم چه حسن احمدى

دیگرم طاقت نماندى بیش از این
چونکه دیدم رحمهٌ للعالمین

به چه رحمت گوئیا رَوح از جنان
هست در دل یا که هستم در جنان

من چه گویم چونکه شد دیدار نور
گوئیا موسى و نور رستى به طور

هر که را آمد به دل اسرار حق
لب ببست و مهر بر آن منطبق

گفتم اى مهر دو عالم احمدى
از احد از لطف بر ما رحمتى

صد هزاران از صلاه از سلام
بر رخت کان بهتر از دارالسّلام

من چسان ازوصف حسنت دم زنم
چون توانم از لسان الکنم

عقل گوید آنکه حق او را ستود
چون توان کردن ازاو گفت و شنود

عشق گویدحیفوصد حیف از وفا
لب ز ذکر دوست بستن شد جفا

عقل گوید کو که رسوا میشوى
عشق گوید گو که زیبا مى شوى

عقل گوید ترسم از سوء ادب
چون توانى وصف شد آرى به لب

عشق گوید بس که قُل نِعْمَ الْحَبیب
هست چون برگ گلى از عندلیب

عقل گوید بهر همچون دلبرى
کى سزد در مختصر مدح آورى

عشق گوید خاتم آرى دست شاه
زینت آید بهر او در هر نگاه

آخرا از عقل و عشق این گفتگو
بر دل من گشت حق این روبرو

اولاً گویم که در قلّ الکلام
گرچه خودگردم زمدحش مشک فام

آب گل هر کس به روى خود زند
روى هر گل رو بسوى خود کند

لیک بس فرض است باشدرکن دین
معرفت بر فضلِ خیرُ المرسلین

گرچهوصف کُنه او مقدور نیست
کس ز ذکر حسن او مقدور نیست

ز آنچه از او جلوه کردى از کمال
آنچه ذکرش گشته زیب هر مقال

زین سبب توصیف ماازروى دوست
نیست تعریفش و لکن مدح اوست

مدح شه در روى اوگفتن خوش است
چون گلى باشدکه بویش دلکش است

بوى گل در محضر شه دلگشا است
روح بخشد دل از آن جنت نما است

روى خود زین رو نمودم مدح گو
سوى آن محمود احمد سِرّ هو

پس سرائیدم که اى نور خدا
ما زنورت گشته بر او رهنما

در تمام عالم امکان بحق
مظهر اَللّهُ نورت کرده حق

جلوه گر از نور واجب آمدى
جلوه بودن بهر واجب زآن شدى

یک شکوفه گل بُدى چون وا شدى
عالمى زین وا شدن پیدا شدى

سیّدا لَولاک بَهرَت گفته شد
عالم افلاک بهرت سفته شد

چون وجودت آمد از پرده به بود
هر نبود از هست تو گردید بود

لیک حسنت گر ز پرده آورى
یکدمى هر هستى ازهرکس برى

بُودِ تو بى پرده بر هر چه سبب
حسن تو بر عکس هذاللعجب

بى تو هر هستى نمى یابد قوام
رخ چو ننمائى نمى یابد دوام

بود تو چون مه که نور آور بُوَد
حسن تو چون برق هستى را بَرَد

خوبى نور است تابان گشتنش
خوبى برق است سوزان بودنش

جان من تو شاه خوبان آمدى
زین سبب هر خوبیت در جان شدى

هم کنون مرآت احمد مهدى است
در رخش حسن محمد مرئى است

گر ببینى روى قائم روبرو
از یقین گوئى که احمدباشد او

باشد این نورى کز اوشد منجلى
جلوه او جمله در این شد جلى

این چو او شد رحمهٌ للعالمین
هم خفى کنهش چو ربّ العالمین

همچو از این بهر کس هستى است
پرده بردارد برد هر هستى است

چون شود ممکن شود دیدار او
آنکه باشد مظهر انوار هو

لیک هر روحى که قوت دارشد
دیده اش خوش بین خوش دیدار شد

چون ز تقوى پاک و سالم آمدى
در صلاحش خوب محکم آمدى

از عبادت نفس با قوت شود
همچو تن از قُوت خوش قوّت برد

پس به روح از سوى او سر سوزنى
گاه گاهى باز گردد روزنى

سوى دل تابان شود از آنجناب
جلوه اى از جلوه هاى بى حساب

چون بتابد ذره اى از نور خود
مى رباید هستیش را سوى خود

زین سبب مهرى از او پیدا شود
دل بسویش واله و شیدا شود

بهر این دل نیست هرگز لذتى
جز دمى یابد بآن شه خلوتى

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *